معنی claustral

claustral
صومعه نشين
کلمات مشابه

claustrophilia : روانشناسى : ميل به مکانهاى بسته

claustrophobic : تنگنا ترس

clavate : چماقي

claver : گفتار بيهوده ،پشت سرکسى پچ پچ کردن ،وراجى کردن

clavichord : يکجورسازسيمى وجا انگشتى دارکه پيشروپيانوى کنونى بوده است

clavicle : (تش ).ترقوه ،چنبر

clavicorn : داراى شاخ يا شاخک هاى چماقى شکل

clavicular : ترقوى

clavier : رديف جا انگشتى ،رديف مضراب

claviform : بشکل چماق يا گرز

clavus : روانشناسى : سردرد شديد

claw : سرپنجه جانوران , پنجه , پنجول , پنجه انداختن , چنگ , چنگال

claw hatchet : تبر چنگال دار

claw off : علوم دريايى : به سمت باد امدن

claw like : پنجهاي شکل

clawed : چنگ زدن

claws : رصن , چنگال

clay : گل رست , گل , طين , خاک رست , رس , سفال

clay brick : معمارى : اجر خاک رسى

clay grouting : معمارى : تزريق خاک رس

clay pan : زيست شناسى : کپه رسى

clay pit : معمارى : گود خاک رس

clay puddle : عمران : گل رس

clay soaking pit : معمارى : خاکشويى

clay wall : چينه

clay water pipe : تنبوشه

clay wall : چينه

claybank : اسب زرد رنگ

clayish : سفالي

claypan : ظرف سفالين

clean : نقي , نظيف کردن , پاکيزه کردن , بدون آلودگي , چرک گرفتن , تروتميز , نظيف , چرک کردن , تميز کردن , تنظيف کردن , بي گند , طاهر , پاکيزه , بي آلايش , پاک , صريح , زدودن

clean animal : جانورپاک ياحلال

clean bill : بازرگانى : برات ساده

clean bill of exchange : بازرگانى : بارنامه بى نقص

clean bill of health : گواهى نامه بهداشت کشتى

clean collection : بازرگانى : وصولى ساده

clean copy : پاک نويس

clean cut : روشن ،صريح ،مشخص ،واضح

clean handedness : پاکى ،برائت

clean hands : پاکى ،بى الايشى

clean limbed : اراسته ،پاکيزه

clean payment : بازرگانى : پرداخت بى قيد و شرط

clean receipt : بازرگانى : رسيد بى قيد و شرط

clean the bases : ورزش : ضربه زدنى که بازيگران در پايگاهها را به پايگاه اصلى مى رساند

clean up : پاک کردن , جمع و جور کردن

clean up party : علوم نظامى : گروه مسئول نظافت محل اقامت افراد گروه مسئول رفت و روب

clean and jerk : ورزش : حرکت دوضرب وزنه بردارى

clean and press : ورزش : حرکت پرس وزنه بردارى

clean fingered : رشوه نگرفته

clean handed : پاک ،مبرا،بيگناه

cleaned : پاک کرده , پاک شده

cleaned with sand : ريگمال

cleanedness : پاک شدگي

cleaner : زداينده , تميز کننده , پاک کننده

cleanhanded : بى گناه ،بى تقصير،دست ودل پاک

cleaning : زدايش , تميز کاري , رفت و روب , پاک سازي

cleaning after defecation : قانون ـ فقه : استنجاء

cleaning door : علوم مهندسى : دريچه شستشو

cleaning of an underground waterchannel : معمارى : لاروبى

cleaning process : علوم مهندسى : فرايند شستشو

cleaning room : علوم مهندسى : اطاق شستشو

cleanliness : نظافت , پاکي , طهارت

cleanly : تميز،بطور پاک ،به نطافت

cleanness : طهر , صفا , تميزي , زدودگي , پاکيزگي

cleanse : تطهير کردن

cleanser : زداي

cleansing : پاکسازي

cleansing station : علوم دريايى : محل گندزدايى

cleanup : ورزش : توپزن چهارم که معمولا قوى است

clear : عيان , مبرهن , صاف , ساطع , صاف کردن , معلوم , نامبهم , ناب , واضح , ترخيص کردن , غيرمبهم , مشهود , متجلي , منجلي , گويا , صريح , مبين , شفاف , بيضاء , فصيح , زلال , روشن

clear air turbulence : علوم هوايى : اشفتگى در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا و همراه با تغيير سرعت در نزديکى مسير خروج گازها ميباشد

clear and direct meaning of a text : قانون ـ فقه : منطوق

clear and hold : علوم نظامى : منطقه را پاک و حفظ کنيد

clear cut : روشن ،صريح

clear cutting : زيست شناسى : برش يکسره

clear eyed : پاک نظر،بصير

clear from obligation : قانون ـ فقه : برى الذمه

clear hawse : علوم دريايى : زنجيرها ازادند

clear ice : علوم هوايى : يخ شفاف

clear itself : صاف شدن ،لا افتادن

clear out : خالى کردن ،بيرون اوردن

clear the bench : ورزش : استفاده از ذخيره ها

clear the throat : سينه ساف کردن

clear timber : عمران : چوب سالم

clear to send : کامپيوتر : ترخيص به ارسال

clear up : مرتب کردن ،بازشدن

clear varnish coat : علوم مهندسى : روکش لاکى براق

clear writing : خط واضح

clear headed : هوشيار،سرسبک

clear sighted : بينا

clear sighted person : صاحبنظر

clear sightedness : روشن بينى ،بصيرت ،تيزنظرى

clear starch : خوب اهارزدن

clear voiced : داراى صداى صاف

clearance : برائت ذمه , مفاصا

clearance angle : علوم مهندسى : زاويه ازاد

clearance diving : علوم نظامى : شيرجه رفتن براى پاک کردن مين شيرجه براى مين روبى

clearance fit : علوم مهندسى : اتصالى که در ان حدود دو عضو جفت شونده هميشه مونتاژ را محکم مى سازد

clearance from obligation : قانون ـ فقه : برائت ذمه

clearance in ward : قانون ـ فقه : گواهى مامورين گمرک نسبت به کالاهايى که مشمول حقوق گمرکى مى شوند قبل از تخليه و بعد از حمل

معنی claustral به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی