لغات مشابه
foundation paste : معمارى : شفته

foundation school : اموزشگاه موقوف( ياوقف شده)

foundation work : پيريزي

foundation stone : سنگ شالوده ،نخستين سنگى که با ايين هاى ويژه براى بنيادبنگاهى

foundationer : کسيکه ازدرامدبنگاه وقف شده اى زندگى ميکند،وقف خور

foundations : مباني , مبادي

founded : مبتني

founder : سر سلسله , موسس , بنيانگذار , بنيان گذار , برپا کننده , بنيانگزار , باني

founderous : لجن زار

foundership : موسسى: سمت کسى مه بنگاهى رابرپاکرده ياتاسيس نموده است

founding : تشکيل دهنده

foundling : لقيط

foundress : زن تاسيس کننده ،موسسه ،بانيه

foundrous : لجن زار

foundry : چدن ريزي

foundry cupola : علوم مهندسى : کوپول ريخته گرى

foundry furnace : علوم مهندسى : بوته يا کوره ريخته گرى

foundry ladle : علوم مهندسى : پاتيل ريخته گرى

foundry man : علوم مهندسى : ريخته گر

foundry pig iron : علوم مهندسى : اهن خام ريخته گرى

foundry practice : علوم مهندسى : تکنيک ريخته گرى

foundry proof : (چاپخانه )نمونه غلط گيرى شده براى تهيه کليشه يا گراور

foundry sand : علوم مهندسى : ماسه ى ريخته گرى

fount : فواره ،منبع ،مخزن ،يکدست حروف هم شکل وهم اندازه( درچاپخانه)

fountain : چشمه

fountain of life : عينالحيات

fountain pen : قلم خودنويس

fountain head : سرچشمه

fountainhead : منبع خبر , سرچشمه , اصل وسرچشمه

four : چهار , عدد چهار

four address computer : کامپيوتر : کامپيوتر چهار نشانى

four center arch : معمارى : قوس جناغى چهار پرگارى

four cup robinson anemometer : عمران : بادسنج چهارفنجانى رابينسون

four cycle : چهار چرخه ،داراى چهار دور يا دوره

four dimensional : چهار بعدى ،مربوط به بعد چهارم

four forces of nature : نجوم : چهار نيروى بنيادى طبيعت

four horsemen : ورزش : جا گذاشتن ميله هاى 1 و 2 و 4 و 7 يا 1 و 3 و 6 و ¹1

four hundred : چهار صد , چهارصد

four man team : علوم نظامى : تيم چهار نفره

four pictures test : روانشناسى : ازمون چهار تصوير

four powns attack : ورزش : حمله چهار پياده

four sided : چارپر

four spindle automatic machine : علوم مهندسى : دستگاه خودکار با چهار هرزگرد

four times : چهاربرابر

four to nil : 4به هيچ

four way : چهار لوله اى ،چهار راه

four wheel : چهارچرخه

four ball : ورزش : مقايسه امتيازهاى تيم دو نفره در هر بخش با امتيازهاى تيم حريف

four column friction screw press : علوم مهندسى : پرس اصطکاکى چهار ستونى

four cornered : چارگوش

four course : (درکشاورزى )داراى چهارگردش يانوبت

four cycle engine : علوم هوايى : موتور چهارزمانه

four footed : چهارپا

four gear drive : علوم مهندسى : گيربکس چهار دنده

four handed : چهاردست ،چهاردستى ،چهارتايى

four in hand : گردونه چهاراسبه که يک راننده داشته باشد

four legged : چهارپا

four pole : الکترونيک : چهار قطبى

four poster : تخت خوابى که چهارتيرياديرک درچهارگوشه داردکهبانهاپرده ميبندن

four quarter hold : ورزش : ضربه فنى ،ايپون

four sided : چار پهلو , چارپر

four speed transmission : علوم مهندسى : گيربکس چهاردور

four stroke engine : علوم مهندسى : موتور چهار زمانه

four terminal network : الکترونيک : شبکه چهار قطبى

four way switch : الکترونيک : کليد صليبى

four wheel brake : علوم مهندسى : ترمز چهار چرخ

four wheel drive : علوم مهندسى : محرک چهار چرخ

four wheeled : چهارچرخه

four wheeler : درشکه( چهارچرخه)

four yard line : ورزش : خط فرضى 4 متر به موازات دوازه واترپولو

fourchette : جناغ ،برامدگى سه گوش درکف پاى اسب

fourfold : چهار گانه , چهارلا , چهارگانه , اربعه

fourfold table : روانشناسى : جدول چهارخانه

fourfooted : چارپا،چهارپا

fourgon : واگون بارى

fourpence : سکه چهارپنسى

fours : ورزش : مسابقه دوبل ،قايقرانى 4 نفره

fourscore : هشتاد سال ،هشتاد

foursome : چهارتايي

foursquare : چهار ضلعى ،مربع ،لوزى ،چهارگوش ،محکم

fourteen : چهارده , چارده

fourteen point : قانون ـ فقه : fourteen

fourteener : شعر چهارده هجايى ،شعر چهارده وتدى ،چهارده تايى

fourteenth : چهاردهمين ،يک چهاردهم

fourth : چهاريک

fourth dimension : بعد چهارم ،بعد زمان( درفرضيه اينشتين)

fourth estate : نشريات ملي

fourth gear : دنده چهار

fourth generation computer : کامپيوتر : کامپيوتر نسل چهارم

fourthly : رابعا"

fovea centralis : روانشناسى : فرورفتگى مرکزى

foveiform : حفره مانند

foward speed : علوم هوايى : همنه سرعت در صفحه افقى

fowl : پرنده

fowler : شکارچي پرندگان

fowling : شکار پرنده ،روبه بازى يا دوروئى کردن

fowling piece : تفنگ مرغ زنى ،تفنگ ساچمه اى

fox : روباه بازي کردن , روبه

fox base+ : کامپيوتر : فاکس بيس پلاس

fox fire : نور وتشعشعى که گاهى از چوب هاى پوسيده ساطع ميگردد،شب تابى چوب ها

fox grape : (گ.ش ).انگور ترش نواحى شمال شرقى امريکا

fox hunting : ورزش : شکار روباه بطور گروهى با اسب و تازيها

fox message : کامپيوتر : پيام دوباره

fox terrier : نوعى سگ اهلى

fox trot : يورتمه اهسته اسب ،رقص فوکس ترات

fox brush : دم روباه

fox evil : ريزش مو،طاسى ،داء الثعلب

fox wood : چوب فاسد

foxaway : علوم نظامى : اعلام موشک هوا به هوا رها شده در درگيرى هاى هوايى

foxed : فاسد شده ،رنگ برگشته

foxglove : (گ.ش ).ديژيتال سرخ ،گل انگشتانه

foxhole : (نظ ).سنگر بزانو،سوراخ روباه

foxhound : (ج.ش ).تازى مخصوص شکار روباه

foxhunt : شکار روباه باتازى ،باتازى شکار روباه کردن

foxiness : روبه صفتى ،بدرنگى ،ترشيدگى کفک زدگى

foxtail : دم روباه ،يکجورعلف که درسران خوشه هايى مانند دم روباه دارد

foxtail lily : (گ.ش ).نوعى گياه بادوام( از تيره سوسنيان)

foxtail millet : (گ.ش ).ارزن ايتاليايى)setaria italica(

foxtrot : فکس ترت:يکجور رقص امريکايى

foxy : روباه صفت ،حيله باز،حنايى ،ترشيده

foy : سورى که بخاطر مسافرت ميدهند،مهمانى

foyer : مرکز اجتماع

Foz Del Iguacu : فزدل ايگuآکو

Fozhan : فوژان

fr (fixed ratio) : روانشناسى : نسبتى ثابت

fra : (درميان راهبان )برادر

fracas : قيل وقال ،مزاحمت ،زد وخورد،بلوا

fracmentation : تکه تکه شدن

fractals : کامپيوتر : فراکتال ها

fracted : شکسته ،منکسر

fractinize : برخه کردن

fraction : برخه

fraction line : علوم مهندسى : خط کسرى

fraction(al time) : ورزش : زمان نفر جلو مسابقه تا نقطه معين

fractional antedating goal response : روانشناسى : خرده پاسخ انتظار هدف

fractional distillation : شيمى : تقطير جزء به جزء

fractional error : شيمى : خطاى نسبى

fractional part : جز کسرى

fractional pitch : الکترونيک : گام کسرى

fractional precipitation : شيمى : رسوب گيرى جزء به جزء

fractional rotation : علوم مهندسى : گردش کسرى

fractional sampling : عمران : نمونه گيرى مکانيکى

fractional size : علوم مهندسى : اندازه کسرى

fractional turn : علوم مهندسى : چرخش کسرى

fractionalize : تقسيم بجزء کردن ،خرد کردن ،برخه کردن

fractionally : به شکل کسر،بطور جزئى

fractionary : کسرى ،برخه اى ،جزئى ،خرد

fractionate : (ش ).تجزيه وتفکيک نمودن ،برخه کردن

fractionating column : برج تقطيروتجزيه ،ستون تجزيه( درپالايشگاه نفت)

fractionation : شيمى : جزء به جزء کردن

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:



دانلود ترجمه کتاب read this 1