معنی full orbed

full orbed
تمام روشن ،پر
کلمات مشابه

full scale : روانشناسى : تمام عيار

full timer : شاگردتمام روز،بچه اى که درهمه ساعات اموزشگاه دراموزشگاه ميما

full wave rectifier : الکترونيک : يکسوکننده تمام موجى

fuller : سنگين کننده , لکه گير

fuller cell : الکترونيک : پيل فولر

fullering : عمران : عمل اب بندى در شکافهاى مخازن

fullers earth : گل رخت شويى ،گل سرشوى

fullery : قصارخانه

fulling : قصارى

fulling mill : کارخانه قصارى

fullmouthed : داراى دهان کامل ،تمام دندان ،پرصدا

fullness : امتلاء , پري , سيري

fullword : تمام کلمه

fullwrite professional : کامپيوتر : يک برنامه جديد واژه پردازى براى کامپيوتر مکينتاش که متن را با نمودارهاى متمايل به مقصود کاملا "عجين مى کند

fully : تماما , مفصل

fully authorized : قانون ـ فقه : تام الاختيار

fully empovered : داراى اختيارات تام

fully formed character : کامپيوتر : کاراکتر تمام شکل يافته

fully formed characters : کامپيوتر : کاراکترهاى چاپى

fully hydraulic machine : علوم مهندسى : دستگاه تماما " هيدروليکى

fully ionized plasma : علوم هوايى : پلاسماى تمام يونيزه

fully paid : که حقوق خودراتمام ميگيرد

fully qualified : قانون ـ فقه : جامع الشرايط

fully responsible : قانون ـ فقه : مکلف

fulmar : (ج.ش ).مرغى مانند مرغ طوفان

fulminant : غرش کننده , محترق شونده

fulminate : بيداد راه انداختن

fulminating : محترق شونده , غرش کننده

fulmination : غرش ،فحاشى ،تهديد

fulminatory : تهديداميز

fulmine : باتهديدصادرکردن ،غريدن ،منفجرشدن ،تشرزدن ،تهديدکردن ،اتش گرفتن

fulminic acid : (ش ).اسيد فولمى نيک بفرمولCNOH

fulminous : رعداسا،برق وار

fulness : پرى ،تمامى

fulsome : فراوان ،مفصل ،فربه ،شهوانى ،تهوع اور،زننده ،اغراق اميز،غليظ،زياد،زشت ،پليد

fulsomely : زياده از حد،بطور نفرت انگيز

fulsomeness : زنندگى ( بواسطه زيادى) ،نفرت انگيزى ،افراط،اغراق

fulvous : زرد کمرنگ

fumade : ماهى( ساردين )دودى

fumaricacid : (ش ).اسيد فوماريک

fumarole : دودخان ،شکاف دامنه اتش فشان که از ان دود وبخار متصاعد است

fumatorium : دودگاه ،اطاق دودى ،اطاق بخار

fumatory : دودى ،وابسته به کشيدن دود،دودگاه ،جاى دود دادن يابخاردادن

fumble : کورکورانه جلورفتن , اشتباهکاري کردن , اشتباه کردن

fumbling : کورمالي

fume : باغضب حرف زدن

fumigant : تدخيني

fumigate : بخور دادن , بخار دادن

fumigation : بخور , تدخين

fumigator : بخور دهنده ،بخورساز

fumikumi : ورزش : لگد فشارى به پايين

fuming acid : شيمى : نيتريک اسيد دودکننده

fuming sulfuric acid : شيمى : سولفوريک اسيد دودکننده

fumitory : شاه تره

fumy : بخاردار،دود دار

fun : تفريح , شوخي آميز , لودگي , شوخي

fun house : محل سرگرمى وتفريحات مختلف( درباغ ملى وغيره)

fun lover : عيش طلب

fun lover : عيشي

funambulism : بندبازى

funambulist : طناب باز،رقاص يا بازيگر روى بند،بندباز

function : کار افتادن , عمل کرد , وظايفه

function codes : کامپيوتر : کدهاى کار

function generator : مولد تابع

function invocation : احضار تابع

function subprogram : کامپيوتر : ريزبرنامه اى که مقدار منفردى را برمى گرداند

function table : جدول تابعى

function types : روانشناسى : سنخهاى کارکردى

function word : (د ).کلمه دستورى

functional : وظيفه مندي

functional autonomy : روانشناسى : خود مختارى کارکردى

functional blindness : روانشناسى : نابينايى کارکردى

functional character : دخشه وظيفه بندى

functional condition code : علوم نظامى : کد يا علامت مشخصات عمل کرد مهمات

functional deafness : روانشناسى : ناشنوايى کارکردى

functional defect : روانشناسى : نقص کارکردى

functional description : کامپيوتر : شرح وظيفه اى

functional diagram : نمودار وظيفه مندى

functional disorders : روانشناسى : اختلالهاى کارکردى

functional fixedness : روانشناسى : تثبيت کارکردى

functional group : شيمى : گروه عاملى

functional maps : روانشناسى : نقشه هاى کارکردى

functional programming : کامپيوتر : برنامه نويسى تابعى

functional psychology : روانشناسى : روانشناسى کارکردى

functional psychosis : روانشناسى : روان پريشى کارکردى

functional relation : روانشناسى : رابطه تابعى

functional relationship : بازرگانى : رابطه تابعى

functional residual capacity : ورزش : ظرفيت باقيمانده عملى

functional shift : (د ).تغيير يک کلمه يا عبارت برحسب مقتضيات دستورى

functional specification : کامپيوتر : مشخصه عملياتى

functional units of a computer : کامپيوتر : واحدهاى عملياتى يک کامپيوتر

functional validation : روانشناسى : اعتباريابى کارکردى

functionalist : روانشناسى : کارکردگرا

functionalistic : روانشناسى : کارکردگرايانه

functionality : شيمى : عامليت

functionally : ازلحاظ وظيفه ( اندامها) ،چنانکه وابسته به وظيفه اندامى باشد

functionary : مامور،کارگذار

functionate : انجام وظيفه کردن

functioning : درحال کار،داير

functions : اعمال

معنی full orbed به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی