معنی fulminous

fulminous
رعداسا،برق وار
کلمات مشابه

fulness : پرى ،تمامى

fulsome : فراوان ،مفصل ،فربه ،شهوانى ،تهوع اور،زننده ،اغراق اميز،غليظ،زياد،زشت ،پليد

fulsomely : زياده از حد،بطور نفرت انگيز

fulsomeness : زنندگى ( بواسطه زيادى) ،نفرت انگيزى ،افراط،اغراق

fulvous : زرد کمرنگ

fumade : ماهى( ساردين )دودى

fumaricacid : (ش ).اسيد فوماريک

fumarole : دودخان ،شکاف دامنه اتش فشان که از ان دود وبخار متصاعد است

fumatorium : دودگاه ،اطاق دودى ،اطاق بخار

fumatory : دودى ،وابسته به کشيدن دود،دودگاه ،جاى دود دادن يابخاردادن

fumble : کورکورانه جلورفتن , اشتباهکاري کردن , اشتباه کردن

fumbling : کورمالي

fume : باغضب حرف زدن

fumigant : تدخيني

fumigate : بخور دادن , بخار دادن

fumigation : بخور , تدخين

fumigator : بخور دهنده ،بخورساز

fumikumi : ورزش : لگد فشارى به پايين

fuming acid : شيمى : نيتريک اسيد دودکننده

fuming sulfuric acid : شيمى : سولفوريک اسيد دودکننده

fumitory : شاه تره

fumy : بخاردار،دود دار

fun : تفريح , شوخي آميز , لودگي , شوخي

fun house : محل سرگرمى وتفريحات مختلف( درباغ ملى وغيره)

fun lover : عيش طلب

fun lover : عيشي

funambulism : بندبازى

funambulist : طناب باز،رقاص يا بازيگر روى بند،بندباز

function : کار افتادن , عمل کرد , وظايفه

function codes : کامپيوتر : کدهاى کار

function generator : مولد تابع

function invocation : احضار تابع

function subprogram : کامپيوتر : ريزبرنامه اى که مقدار منفردى را برمى گرداند

function table : جدول تابعى

function types : روانشناسى : سنخهاى کارکردى

function word : (د ).کلمه دستورى

functional : وظيفه مندي

functional autonomy : روانشناسى : خود مختارى کارکردى

functional blindness : روانشناسى : نابينايى کارکردى

functional character : دخشه وظيفه بندى

functional condition code : علوم نظامى : کد يا علامت مشخصات عمل کرد مهمات

functional deafness : روانشناسى : ناشنوايى کارکردى

functional defect : روانشناسى : نقص کارکردى

functional description : کامپيوتر : شرح وظيفه اى

functional diagram : نمودار وظيفه مندى

functional disorders : روانشناسى : اختلالهاى کارکردى

functional fixedness : روانشناسى : تثبيت کارکردى

functional group : شيمى : گروه عاملى

functional maps : روانشناسى : نقشه هاى کارکردى

functional programming : کامپيوتر : برنامه نويسى تابعى

functional psychology : روانشناسى : روانشناسى کارکردى

functional psychosis : روانشناسى : روان پريشى کارکردى

functional relation : روانشناسى : رابطه تابعى

functional relationship : بازرگانى : رابطه تابعى

functional residual capacity : ورزش : ظرفيت باقيمانده عملى

functional shift : (د ).تغيير يک کلمه يا عبارت برحسب مقتضيات دستورى

functional specification : کامپيوتر : مشخصه عملياتى

functional units of a computer : کامپيوتر : واحدهاى عملياتى يک کامپيوتر

functional validation : روانشناسى : اعتباريابى کارکردى

functionalist : روانشناسى : کارکردگرا

functionalistic : روانشناسى : کارکردگرايانه

functionality : شيمى : عامليت

functionally : ازلحاظ وظيفه ( اندامها) ،چنانکه وابسته به وظيفه اندامى باشد

functionary : مامور،کارگذار

functionate : انجام وظيفه کردن

functioning : درحال کار،داير

functions : اعمال

functor : عمل کننده ،اجراکننده ،انجام دهنده

fund : تهيه وجه کردن

fund code : علوم نظامى : کد اعتبارات

fund holder : دارنده سهام قرضه دولتى

fundament : پى ،ته ،اساس ،پايه ،بنياد

fundamental : عنصري , سازماني , ريشهاي , بنيادي , اصولي , اساسي

fundamental colors : روانشناسى : رنگهاى اصلى

fundamental frequency : شيمى : بسامد اصلى

fundamental particles : شيمى : ذرات بنيادى

fundamental period vibration : عمران : دوره اصلى ارتعاش

fundamental rules : قواعدياقوانين اساسى

fundamental skill : ورزش : مهارت بنيادى

fundamental units : علوم هوايى : يکاهاى بنيادى

fundamental vibration : شيمى : ارتعاش اصلى

fundamentalism : اعتقاد به عقايد نياکانى مسيحيت واصول دين پروتستان ،بنيادگرايى

fundamentalist : کسيکه نسبت بکتاب مقدس واصول دين پروتستان طرفدارعقايدکهنه است

fundamentally : از پي

fundametal : اصلي , بنياني

funded debt : وام تنخواه دار،وامى که دربرابران وجوهى را اختصاص داده باشند

funding : بازرگانى : تامين وجه

funds : تنخواه

fundus : (تش ).ته رحم ،قعر،قاعده ،عمق ويا انتهاى هر عضو مجوفى

funeral : مراسم تشييع جنازه , ترحيم , مجلس ترحيم , دفني , مراسم دفن

funeral car : نعش کش

funeral home : مرده شوى خانه ،محلى که دران مرده را جهت انجام مراسم تدفين يا سوزاندن اماده ميکنند

funeral oration : سخن رانى برسرجنازه

funeral prayer : قانون ـ فقه : نماز ميت

funeral procession : تشييع جنازه

funeral pyre : توده هيزم که مرده را روى ان ميسوزانند

funeral service : مجلس ترحيم , مجلس ختم

funerary : ترحيمي , تدفيني

funereal : جنازه اى ،تيره ،غم انگيز،دلتنگ کننده

funest : شوم ،مشئوم ،هلاکت اميز

معنی fulminous به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی