لغات مشابه
have surgery : تحت عمل جراحي قرار گرفتن

have the lend of : قانون ـ فقه : عاريه گرفتن

have to : ناچار بودن

have under surveilance : تحت نظر داشتن

have up : قانون ـ فقه : به دادگاه بردن يا احضار کردن

have value : رزش داشتن

have way on : علوم دريايى : حرکت کردن

have you anything more to say : ديگرفرمايشى ياحرفى داريد؟

havelock : روکلاهى سفيدى که پشت گردن را نيز از افتاب محفوظ ميدارد

haven : بندرگاه ،لنگرگاه ،(م.ج ).پناهگاه ،جاى امن

haven ofrest : پناهگاه ،استراحتگاه

havers : (اسکاتلند )مهمل ،بيهوده ،چرند،مزخرف

having a bad taste : بدسليقه

having a complaint : قانون ـ فقه : متظلم

having a fine weather : خوش هوا

having a just claim : قانون ـ فقه : ذيحق

having a margin : حاشيهدار

having a set date : وعده دار

having an additional part : مستزاد

having appnedix : مذيل

having free will : فاعل مختار،ازادکار

having good luck : اقبال داشتن

having insight : با معرفت

having no praivate motive : قانون ـ فقه : بى غرض

having two phases : ذوجنبتين

havings : دارائى ،رفتار

haviour : رفتار،حرکت ،وضع ،سلوک

haw : گيردرصحبت , ميوه وليک , دست چپ رفتن , کيالک , ملاوليک , دست چپ بردن

haw finch : (ج.ش ).سهره منقار بزرگ وگردن کوتاه

Hawaii : هاوايي

hawaiian : اهل هاوايى ،مربوط به هاوايى

hawbuck : روستايى کم رو،روستايى بيدست وپا

hawfinch : سهره وسينه سرج ومانندانهاکه نوک محکم ومخروطى دارند

hawk : بابازشکار کردن , جار کشيدن , جار , دوره گردي کردن

hawk eye : کنيه اهل استان ايوا

hawk moth : (ج.ش ).پروانه بيد

hawk bill : لاک پشت ابى

hawk eyed : تيزنظر،تيزبين

hawk nose : بينى قوشى ،دماغ قوشى

hawk nosed : داراى بينى قوشى ،دماغ قوشى

hawkbell : زنگوله اى که بپاى قوش يابازمى بندند

hawkbill : يکجوردم پهن که نوک ان کج است

hawker : فروشنده دوره گرد وجار زن

hawking : دورهگردي

hawks bill : لاک پشت دريايى

hawse hole : سوراخ دماغه کشتى مخصوص عبور طناب

hawser eye : علوم دريايى : - thimble eye

hawthorn : (گ.ش ).خفچه ،کيالک ،درخت کويچ ،وليک

hawthorne effect : روانشناسى : اثر هاوتورن

haxamerous : شش بخشي , شش قسمتي

hay : يونجه , علف خشک , يونجه خشک

hay cock : کومه مخروطى از علف خشک ،تل علف ،پشته علف

hay fork : چنگک ،چنگال مخصوص بلند کردن بسته علف ويونجه

hay loft : انبار علوفه

hay maker : علف چين , علف دروکن

hay mow : خرمن علف خشک ،توده ياکومه يونجه يا علف خشک

hay rack : جاي يونجه

hay seed : علف دانه

hay stack : کومه علف خشک

hay wire : بلا استفاده

hay fever : ناخوشى سينه که در تابستان ،در موقع علف خشک کردن پيدا ميشود

haycock : تل علف

Hayedeh : هايده

hayei : ورزش : شلوار تکواندو

hayes command set : کامپيوتر : مجموعه فرمانهاى هيز

hayes compatible modem : کامپيوتر : تلفيق و تفکيک کننده سازگار با هيز

hayloft : انبارعلف

haymaker : علف خشک کن

haymow : انبار علف خشک

hayrack : کاهدان

haystack : پشته علف

hayward : پاسبان حصارهاوپرچين ها

hazard : ماجرا

hazardous : مخاطره آميز , پرخطر , خطرناک

hazardous goods : بازرگانى : امتعه خطرناک ،کالاهاى خطرناک

hazardous locations : الکترونيک : مناطق خطر

hazardously : بطور قمار،تصادفا"،الله بختى ،بطور مخاطره اميز

haze : مغموم بودن , مه کم

hazel : (گ.ش ).درخت فندق ،چوب فندق ،رنگ فندقى

hazel eyes : چشم ميشى ،چشمان ميشى

hazel hen : (ج.ش ).باقرقره اى که پرهاى چين چين دارد

hazel nut : فندق ،رنگ فندقى

hazelly : فندقى( رنگ)

hazelnut : فندق

hazelwort : ارسارون شامى

hazily : بطور تيره و مبهم ،با داشتن غبار و مه

haziness : تيرگى ،ابهام ،مه گرفتگى

Hazy : مه رقیق ، مه آلود

hc mixture : علوم نظامى : مخلوط هيدروکلريد يا گاز خفه کن

hdbms : کامپيوتر : Hierarchical DataBase Management Systemsسيستم مديريت پايگاه داده سلسله مراتبى

he : مشاراليه , ايشان , وي , معزي اليه , او

he looks brave : او دلير مينمايد،او شجاع بنظر ميرسد

he looks malice : بدخواهى( يا سوقصد )از سيماى او پيدا است

he abolished that custom : اوان رسم رابرانداخت( منسوخ کرد)

he acted from impluse : نيروى ناگهانى يا( انى ) اورا بکردن ان کار وادار کرد

he admitted me to his p : مرابحضورخودراه داد

he adored that woman : ان زن رابسياردوست مى داشت

he aimed it at me : اشاره اش بمن بود،سخنش متوجه من بود

he aims at riches : مقصودش مال اندوزى است ،ميزندبراى ثروت

he alone went : تنها اورفت ،فقط اورفت

he applied him self to study : دست بتحصيل زد،مشغول تحصيل شد

he ate and ate : هى خوردوخورد

he bade me to stay : بمن فرمودبمانم

he bears out his name : اسم بامسمايى دارد

he beat his breast : او به سينه خودزد

he began to speak : شروع کردبه حرف زدن

he betray himself : او خودرا رسوا ساخت

he boasts of his strengeth : بزور خود مى نازد

he bobbed a curtsy : سرى تکان داد،سلامى انداخت

he bobded up like a cork : عين فنر از جايش پريد

he broke his neck necessity : گردنش شکست

he broke his rib or something : دنده منده اش شکست

he brought more money : باز پول اورد،قدرى ديگر پول اورد

he calcn lates with a : اوبادقت حساب مى کند،اودرست حساب مى کند

he called his kindred together : خوبشاوندان خودرافراهم اورد

he came running : چون دوان دوان امد

he came to his senses : بهوش امد،بخودامد

he can do a : هرکارباشدمى تواندبکند

he can read the sky : ستاره شناس است

he can scarcely have done that : مشکل اين کار را کرده باشد

he cannot earn his own keep : اونميتواندخرج خوراک خودرادربياورد

he cannot read or write : خواندن ونوشتن نميداند،سوادندارد

he changed his mind : از ان خيال منصرف شد

he claims to : قانون ـ فقه : او مدعى است که

he climbed up the mountain : ازکوه بالارفتن

he coins money : گويى پول سکه ميزند

he comes of a good stock : اوازخانواده اصيلى است

he complained with reason : جهت( حق ) داشت که گله ميکرد،بيخود شکايت نميکرد

he could p for an englishman : بجاى يک نفرانگليسى قلمدادمى شود

he did his utmost : نهايت کوشش را بعمل اوردن

he did it of his own a : بطيب خاطرانکار راکرد

he did not d. to go : جرات نکرد که برود

he did half swear : سخت سوگنديادکردن

he did his level best : کوتاهى نکرد،انچه از دستش برامدکرد

he did it worse than i : ازمن بدتران کار را انجام داد

he did me a great wrong : بيعدالتى بزرگى نسبت به من کرد،خطاى بزرگى.....

he did not dislike itŠt. : هر چند،بى ميل نبود،ولى بى ميل هم نبود

he did not est all night : درتمام شب ارام نگرفت ،همه شب نيارميد

he did not let us go : نگذاشت برويم ،ما را رها نکرد برويم

he did not open his lips : لب نگشود،دهان نگشود،سخن نگفت ،خاموش ماند

he did not rest all night long : همه شب نيارميد

he did not turn a hair : خم به ابرويش نياورد،هيچ خستگى وانمودنکرد

he did the wrong thing : کارغلطى کرد،کارى کرد که درست( ياصحيح ) نبود

he didnot behave well : اوخوب رفتارنکرد

he died intestate : بى وصيت مرد

he does not know french : او زبان فرانسه نميداند،فرانسه بلد نيست

he does not scruple to say : باک نداردازاينکه بگويد

he does nothing but talk : فقط حرف ميزند،کارى جز حرف زدن ندارد

he dose not know how to write : نوشتن نميداند نوشتن بلدنيست بلدنيست بنويسد

he drank himself to death : چندان( نوشابه ) خورد که مرد

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:



دانلود ترجمه کتاب read this 1

آموزش سریع ۵۰۴ لغت ضروری