لغات مشابه
he was i. to our argument : دلائل ما به خرجش نمى رفت

he was in a good temper : سر خلق بود،توى غيظ نبود،خلقش بجا بود

he was in a sorry pickel : بد جورى گرفتار شده بود

he was in his tantrum : اوقاتش تلخ بود،توى غيظ بود،خشمگين بود

he was in purpose to do it : در نظر داشت که ان کار را بکند

he was inflamed with anger : اتش خشمش زبانه زد،خشم وى برافروخته شد

he was inured to drudgery : بجان کنى خو کرده بود

he was killed : او کشته شد

he was loath to go : بيميل بود برفتن ،بيزار يا متنفر از رفتن بود

he was made to go : وادار به رفتن شد،او را وادار کردند برود

he was meant for a soldier : (پدر و مادرش ) او براى سربازى در نظرگرفته بودند

he was motioned to go : باو اشاره شد که برود

he was neat : مرتب ،ماهر،بى ماسه ،خالص ،ناب

he was not inclined to go : مايل برفتن نبود،سر رفتن نداشت

he was nothing of an expert : هيچ متخصص نبود،متخصص کجا بود

he was on his trial : او را محاکمه ميکردند

he was ordained priest : اورا بسمت کشيش گماشتند

he was ordered to europe : او مامور اروپا شد،او باروپا گسيل گرديد

he was otherwise ordered : جور ديگر مقدر شده بود،سرنوشت چيز ديگر بود

he was overtake by a storm : طوفانى باودر رسيد،گرفتار طوفان شد

he was p in his business : کارو( بارش ) خوب بود،کارش رونق گرفته بود

he was p in his promises : درانجام وعده هاى خود دقيق بود،خوش قول بود

he was petrified with fear : از ترس بيحس يا بى حرکت شد

he was pleased to hear it : از شنيدن ان خوشنودشد

he was privy to my secrets : او از رازهاى من اگاه بود

he was promoted tobe colonel : اورابه پايه سرهنگى رساندند

he was prone to mischief : براى دو بهمزنى و شيطنت اماده( يا مستعد )است

he was proof against harm : اسيب بردار نبود،هر اسيبى را دفع ميکرد

he was proud of his wealth : بدارايى خود مغرور بود،مست دارايى خود بود،بدولت خود ميباليد

he was provoked by my words : از سخنان من رنجيد،سخنان من باو برخورد

he was puffed up with praise : باد دراستين وى انداختن ،جندان اوراستودندکه به خودمغرورشد

he was put to flight : ناگزير شد که بگريزد،مجبور بفرار گرديد

he was received to membership : بعضويت پذيرفته شد

he was reconciled to doing it : بکردن ان کار تن داد

he was refused employment : باو کار ندادند،از دادن کار باودريغ( يامضايقه ) کردند

he was restored to reason : بخود امد

he was sent to england : اورا فرستادندبانگلستان ،به انگليس اعزام کردند

he was sentenced to death : محکوم بمرگ( يا اعدام ) شد

he was shot for a spy : قانون ـ فقه : او به جرم جاسوسى تيرباران شد

he was splashed all over : سرتا پا ترشح شد( يا خيس شد)

he was suffocated by fumes : دوداوراخفه کرد،از دود خفه شد

he was taken ill : ناخوش شد،مريض شد

he was talking about me : درخصوص من صحبت مى کرد

he was talking at him : بدرميگفت که ديواربشنود

he was ticklish : غلغلکش ميشد

he was too much for me : من حريف او نبودم ،از سر من زياد بود

he was transfixed in his place : در جاى خودخشک شد

he was very kind indeed : راستى چه اندازه مهربان بود،واقعابسيار مهربانى کرد

he was well out of sight : بکلى( ياخوب ) ازنظردورشده بود

he was wise to a proverb : در خرمندى ضرب المثل شده بود

he wears a new suit to day : امروز جامه( يالباس ) نوپوشيده است

he wears black : سياه پوشيده است

he wears glasses : عينک زده است يادارد

he went aboard the ship : اوداخل کشتى شد،بکشتى درامد

he went alone : تنهارفت

he went by night : شبانه رفت

he went his way : براه خودرفت ،رفت براه خود،راه خودراپيش گرفت

he went out in the poll : امتحان دانشگاه را گذراندولى امتياز ويژه اى نگرفت

he went there in black : اوبا جامه سياه انجا رفت

he wep!for pain : ازدردگريه ميکرد

he wept involuntarily : بى اختيار گريه کرد

he whispered me to stay : سرگوشى( يابنجوا )بمن گفت که بمانم

he who : انکه ،کسى که ،هر که

he will be killed : کشته خواهدشد

he will go : خواهد رفت

he will go far : بسى کارخواهدکرد

he wished success to all : کاميابى همه را( ازخدا )خواستارشدم ،بهمه گفت موفقيت شماراخواستارم

he wished to be private : ميخواست تنهاباشد،مى خواست در خلوت باشد

he won a high praise : مورد ستايش بسيارواقع شد

he wondered at the sight : ازديدن ان منظره تعجب کرد

he works better : او بهتر کار مى کند

he would be sure to like it : يقينا انرادوست خواهد داشت

he would die before he lie : راضى بود بميرد دورغ نگويد

he would not accept less : دو روز کمتر،دو روز( طول ) نکشيد يا نمى کشد

he would not bade a biner : يک دينارهم تخفيف نمى دهد

he would take no refusal : هيچ حاضر نميشد که تقاضايش رد شود،تن در نميدادکه تقاضايش رانپذيرن

he wrenched his ankle : قوزکش پيچ خورد،غوزکش در رفت

he wrinkled his forehead : جبين درهم کشيد،چين به ابروافکند

he writes for the papers : براى روزنامه هامقاله مينويسد

he writes himself captain : درنوشتن خودراسروان مينامد

he wronged me : نسبت بمن بيعدالتى کرد،نسبت غلط بمن داد

he wrote himself out : ازبس نوشت ديگرچيزى نداشت که بنويسد

head : باسرتوپ زدن , رئيس , راس , سر , باشي , دک , رائس

head (of the river) race : ورزش : قايقرانى روى رودخانه در فواصل براى تعيين بهترين زمان

head access window : کامپيوتر : شکاف مستطيل شکل در روکش ديسک لغزان

head ache : سردرد

head and mouth : دک و دهن

head band : روسرى( زنانه)،پيشانى بند،(درکتاب )شيرازه

head board : تخته اى که در انتهاى فوقانى چيزى گ ذارند

head butler : سرپيشخدمت

head butt : ورزش : با سر به حريف زدن

head chef : سر آشپز

head cleaning device : کامپيوتر : وسيله هد پاک کن

head coach : ورزش : سرمربى

head cold : (طب )سرماخوردگى معمولى ،زکام ،نزله

head covering : مغرف

head dip : ورزش : نشستن روى تخته موج و فروبردن سر به موج

head down : ورزش : دور کردن قسمت جلوى قايق از باد

head first : باکله ،سربجلو،از سر،سراسيمه

head groom : ميرآخور

head hunt : بريدن سردشمن وبردن ان بعنوان غنيمت ونشانه پيروزى

head injury : روانشناسى : اسيب سر

head judge : سرحکم

head lamp : علوم دريايى : چراغ پيشانى

head light : علوم نظامى : چراغ جلو ماشين

head linesman : ورزش : داور خط کنارى

head mistress : خانم رييس

head money : جايزه اوردن سر( يا دستگير )جنايتکار

head nystagmus : روانشناسى : نوسان سر

head of a pile : معمارى : سر شمع

head of a rivet : معمارى : سر پرچ

head of business firm : قانون ـ فقه : رئيس تجارتخانه

head of the mission : قانون ـ فقه : رئيس هيات اعزامى

head of uterus : سيبک

head office of company : قانون ـ فقه : مرکز اصلى شرکت

head on : شاخ بشاخ ،از سر،از طرف سر،روبرو،نوک به نوک

head over heels : وارونه ،پشت ورو،نا اميدانه ،عميقا

head per track disk : کامپيوتر : ديسک با هد هر شيار

head pessure : علوم هوايى : فشار اعمال شده توسط يک سيال به سبب ارتفاع ستون ان

head piece : قسمت بالا

head pin : سنجاق سر

head pole : ورزش : تيرى که از پشت اسب تاکنار سرش ادامه دارد

head posisioning : کامپيوتر : جابجايى هد

head pressure : شيمى : ارتفاع فشارى

head quarters : مرکز کار

head rest : زيرسري

head rolling : روانشناسى : سر چرخش

head seek time : کامپيوتر : زمان جستجوى هد

head set : يک زوج گوشى تلفن وغيره که بوسيله گيره روى سر ثابت ميشود

head shaving : سرتراشي

head slot : کامپيوتر : شکاف هد

head spot : ورزش : نقطه اى بين نقطه وسط و کناره شروع بيليارد

head spring : سرچشمه ،منبع ،ورزش واکروبات با سر

head stall : کله گي

head stone : سنگ قبر , سنگ بنياد , سنگ زاويه

head stream : سرچشمه رودخانه

head string : ورزش : خط عرضى فرضى وسط ميز بيليارد

head strong : خودسر،خود راى ،لجباز،لجوج ،سرسخت

head switching : کامپيوتر : فعال کردن نوک خواندن و نوشتن به هنگام خوانده و نوشته شدن اطلاعات توسط دستگاه ذخيره با دستيابى تصادفى

head to head : ورزش : رقابت شانه به شانه

head up : ورزش : بردن قسمت جلوى قايق بسمت باد

head waiter : سرپيشخدمت

head wall : عمران : ديواريکه در بالادست يک ابگير ساخته ميشود

head way : بلندي طاق

head wind : باد مخالف

head wind 2 (af,na) : علوم دريايى : باد دماغ

head word : کلمه ياجمله اى که در سر اغاز فصل يا بخش کتاب نوشته ميشود

head work : فکر روشن

head carpet : سرانداز

head dress : روسرى ،پوشاک سر،لچک ،ارايش سر يا مو

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:



دانلود ترجمه کتاب read this 1