لغات مشابه
highly respected : پر منزلت

highly seasoned : پرادويه ادويه زده شده

highly wise : علام

highness : جناب , والاحضرت

highschool graduate : ديپلمه

hight density polyethylene : شيمى : پلى اتيلن با چگالى زياد

hight disciplinary court of judges : قانون ـ فقه : دادگاه عالى انتظامى قضات

hight frequency current : علوم مهندسى : جريان فرکانس بالا

hightail : باسرعت عقب نشينى کردن

highway : جاده , شارع , شاهراه

highway bridge (am) : معمارى : راپل

highway code : علوم مهندسى : کد شاهراه

highway dispatch : علوم نظامى : مقررات و قوانين عبور و مرور در شاهراهها

highway patrol : راهبان

highway user tax : بازرگانى : ماليات حق عبور

highwayman : دزد سرگردنه

highweight : ورزش : اسبى که زيادترين وزن را گرفته

highweight handicap : ورزش : مسابقه اسبدوانى با امتياز متفاوت وزن

hijack : )high jack(دزدى هواپيما وساير وسائط نقليه ومسافران ان

hijacker : رباينده , هواپيما دزد

hijacking : قانون ـ فقه : هواپيما ربائى

hiji : ورزش : ارنج

hike out : ورزش : خم شدن يا اويختن به لبه قايق براى ايجاد تعادل

hiker : راه نورد , راه پيما

hiking board : ورزش : تخته اتکاى خم شونده در قايق

hiking seat : ورزش : تهته اتکاى خم شونده در قايق

hiking stick : ورزش : دسته اضافى سکان که خم ميشود و در عين حال مسير را تعيين مى کند

hikite : ورزش : دست واکنش

Hikmat El Hiju : حکمت الحجو

hilar : متمرکز ونزديک به ناف ومرکز

hilarious : خنده دار،مضحک

hilariously : تپه نشين ،کوهستانى ،کوه گرد،بط

hilarity : شوق وشعف

hilding : (م.م ).جانور يا اسب بى ارزش ،حيوان چموش ،ادم بيکاره ومهمل

hili(ci)sm : ماديت ،اعتقادبه ماديات- اعتقادباينکه ماديات مايه ءشرارت است

hill : تپه , تل , ماهور

hill myna : (ج.ش ).سار سياه وبزرگ اسيايى

hill shading : علوم نظامى : سايه زدن ارتفاعات و تپه ها روى نقشه رنگ کردن ارتفاعات در عکس جهت تابش نور خورشيد

hill side : علوم نظامى : دامنه تپه

hillbilly : دهاتي

hilliness : پستى و بلندى

hillman : تپه کوچک ،پشته ،تپ،کوه گرد

hillock : گريوه , هذلول

hillside : دامنه کوه , سرازيري تپه

hilted : قسمت عقبى ،ق

hilum : چيز خيلى ريز وکوچک ،پيوندگاه گياه ،محل دخول رگ وپى

him : ايشان , او , وي

him to stay : نتوانستم او راوادار کنم بماند حريف اونشدم بماند

him who : کسيراکه ،انرا که

himalayan : هيماليايى ،وابسته بکوه هاى هيماليا

himself : خودش

hind : (ج.ش ).گوزن ماده ،عقبى ،پشت پاى گاو

hind sight : علوم نظامى : شکاف درجه تفنگ

hindbrain : روانشناسى : مغز پسين

hinder : موخر , عقبي , مانع شدن

Hinder : به تاخیر انداختن

Hinder : به تاخیر انداختن

hindgut : (ش ).قسمت خلفى لوله گوارش ،روده خلفى

hindmost : عقب ترين ،پسين ،دورترين

hindquarter : پاي گاو

hindrance : سبب تاخير , عايق , بازماندگي

hindsight : وراديد

Hindu : هندو

hindustani : هندوستانى

hinge : منوط بودن , لولا

hinge coupler : الکترونيک : جفتگر لولايى

hinge joint : مفصا لولائى

hinged : لولائي

hinged support : عمران : تکيه گاه مفصلى

hinny : شيهه اسب ،شيهه کشيدن

hint : ايمًا

hinterland : زمين پشت ساحل ،مناطق داخلى کشور

hip : مفصل ران , گرد

hip and thigh : بطور کامل ،سرتاسر،يکسره ،تمام عيار

hip bone : ورک

hip boot : ورزش : چکمه بلند ضد اب

hip check : ورزش : سد کردن راه حريف با کمر و باسن

hip circle : ورزش : چرخ جلو روى پارالل

hip joint : (تش ).مفصل استخوان خاصره وران ،مفصل ران

hip throw : ورزش : گرفتن کمر مهاجم و از جلو انداختن او از روى کمر،فن اوگوشى

hip truss : علوم مهندسى : خرپاى گوشه دار

hipbone : (تش ).استخوان لگن خاصره

hiperbole : اغراق

hipo : کامپيوتر : Hierarchy Plus Input Process Output

hipocritical : منافق

hippo : اسب آبي

hippocras : شرابى که بان ادويه زده باشند

Hippocrates : بقراط

hippocratic : وابسته به طب بقراط،بقراطى

hippocratic oath : سوگند بقراطى ،سوگند دانشجويان پزشکى

hippocratic types : روانشناسى : سنخهاى بقراطى

hippocratism : جاره کرايه اى

hippodrome : اسپريس

hippopotamus : (ج.ش ).اسب ابى ،کرگدن

hips : چاربند

hipster : نوپرست

Hirad : هيراد

hirake : ورزش : مفصلهاى انگشتان

hire : استخدام کردن , بکار گرفتن , کرايه کردن , مزدور کردن , اجير کردن

hired : اجير

hired worker : مزدور , مزدبگير

hired working : مزدوري

hiring hall : اژانس يا سازمان کاريابى

Hirmand : هيرمند

Hiroshima : هيروشيما

hirple : (اسکاتلند )لنگان لنگان راه رفتن ،لنگيدن

hirsute : پرمو،مويى ،پشمالو

hirsutism : روانشناسى : نابجارويى مو در زنان

his : او , ايشان , وي

his action pleased me : کاراومرا خوشنودساخت ،از کارش خوشنوديا راضى شدم

his age is less than mine : سال او کمتر از سال من است

his almost night : تقريباشب است ،نزديک شب است

his appeal met no response : پاسخى پدر خواست که او ترسيد

his bare word : قول خشک وخالى او

his blood beon us : خونش به گردن ماست

his blood is up : خشمش افروخته است ،اماده جنگ است

his britannic majesty : اعليحضرت پادشاه انگلستان

his coat was in blue velvet : نيمتنه اش( از )مخمل ابى بود

his conduct is object : رفتارش قابل اعتراض است ،رفتارش رضايتبخش نيست

his days (oryears)a numbered : عمرش نزديک است به پايان برسد

his eminece : جناب ،حضرت

his eminence : شت

his english is weak : مايه انگليسى اوکم است

his excellency : قانون ـ فقه : جناب اقاى

his eyes were inflammed : چشمهايش اماس کرد

his f. opinion : عقيده ايى که پرورده وموردپسنداوست

his face is p with small pox : رويش ازابله پرازچاله است

his fate is sealed : سرنوشت اوازقبل معلوم گرديده

his generosity was proverbial : دهش او ضرب المثل( مشهور )بود

his hand lack one finger : دستش يک انگشت ندارد

his hat cover his fanily : هيچکس را ندارد،خودش است و کلاهش

his heart sank : دل مرده شد

his heart to grief : دل بکف غصه نبايد سپرد

his heart went pit : دلش مى تپيد

his holiness : شت

his honor : معظم له

his hope was snuffed out : چراغ اميدش خاموش شد

his imperial majecty : قانون ـ فقه : اعليحضرت همايون شاهنشاه

his income : هر چه درامد داردخرج مى کند

his intentions are good : قصدش خوب است ،خيال بدى ندارد

his joke fell f. : شوخى اونگرفت

his joys p from baseless hope : خوشى هاى اوناشى ازاميدهاى بى اساس است

his kidnegs have gone w : گرده هايش درست کارنمى کنند،کليدهايش خراب شده اند

his kingship : اعليحضرت( درگفتگوى ازپادشاه)

his leg rested on a stone : پايش روى سنگى قرار گرفته بود

His Majesty : اعليحضرتا

his manners smackofselfishness : بوى خودپسندى از رفتارش ميايد

his mind was petrified : ذهنش از کار افتاد

his money is more than can : پوليش بيش( يا زياده ) از انست که بتوان شمرد

his money was p spent : يک قسمت ازپولش خرج شد

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:



دانلود ترجمه کتاب read this 1

آموزش سریع ۵۰۴ لغت ضروری