معنی imprinting

imprinting
جاي نشاني
کلمات مشابه

imprison : زندانکردن , بزندان انداختن , حبس کردن , زنداني کردن

imprisoned : محبوس

imprisonment : حبس

imprisonment with hard labour : قانون ـ فقه : حبس با اعمال شاقه

imprlmis : اولا،نخست انکه

improbability : استبعاد

improbable : بعيد , غير محتمل , مستبعد

improbably : بطور غير محتمل

improbity : نا پاکي

impromptu : بي مطالعه

improper : ناشايسته , بي جا , ناسره

improper axis : شيمى : محور نامتعارف

improper fraction : (ر ).کسرى که صورت ان بزرگتر از مخرج باشد

improper rotation : شيمى : چرخش نامتعارف

improperly : بطور ناصحيح ،بطور غلط،بطور نامناسب

impropriate : بدست عام دادن ،حرام کردن ،بدست غير روحانى دادن

impropriation : دادنى دارايى کليسا و مانند ان بغير روحانيون

impropriator : تفريط کننده دارايى کليسا

impropriety : ناشايستگي , بي مناسبتي , زيبندهنبودن

improv(v)visatriche : زن بديهه گو،زن بديهه سرا

معنی imprinting به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی