معنی intermigration

intermigration
مهاجرت ازدوسو
کلمات مشابه

interminable : تمام نشدني , پايان ناپذير

interminableness : پايان ناپذيرى ،درازى زياد

interminably : بطور پايان ناپذير،چنانکه تمام نشود،بطور بسيار دراز

interminate : بى پايان

intermingle : با هم اميختن ،با هم مخلوط کردن ،ممزوج کردن

intermissive : باخوردار،متناوب

intermit : نوبت داشتن , نوبت شدن

intermittence : مکث ،فاصله ،نوبت ،تناوب

intermittent : نوبتي , نوبت دار

intermittent fever : تب نوبه

intermittent rating : الکترونيک : کار اسمى متناوب

intermittent reception : الکترونيک : موجگيرى متناوب

intermittent reinforcement : روانشناسى : تقويت ناپياپى

intermittently : بطور متناوب ،بنوبت

intermitter : متناوب کننده

intermix : بهم مخلوط کردن

intermixable : ختلات پذير , اقابل اختلات

intermixing : معمارى : در هم اميختن

intermixture : اختلاط،امتزاج

intermodal transport : بازرگانى : حمل با چند نوع وسيله نقليه ،حمل با چند نوغ وسيله نقليه

معنی intermigration به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی