معنی intermittence

intermittence
مکث ،فاصله ،نوبت ،تناوب
کلمات مشابه

intermittent : نوبتي , نوبت دار

intermittent fever : تب نوبه

intermittent rating : الکترونيک : کار اسمى متناوب

intermittent reception : الکترونيک : موجگيرى متناوب

intermittent reinforcement : روانشناسى : تقويت ناپياپى

intermittently : بطور متناوب ،بنوبت

intermitter : متناوب کننده

intermix : بهم مخلوط کردن

intermixable : ختلات پذير , اقابل اختلات

intermixing : معمارى : در هم اميختن

intermixture : اختلاط،امتزاج

intermodal transport : بازرگانى : حمل با چند نوع وسيله نقليه ،حمل با چند نوغ وسيله نقليه

intermolecular : بين ذرات , بين مولکولي

intermolecular attraction : شيمى : جاذبه بين مولکولى

intermolecular attractive force : شيمى : نيروى جاذبه بين مولکولى

intermolecular hydrogen bond : شيمى : پيوند هيدروژنى بين مولکولى

intermolecular reaction : شيمى : واکنش بين مولکولى

intermolecular rearrangement : شيمى : نوارايى بين مولکولى

intermoleculary : )intermolecular(بين ذرات ،در داخل ذرات ،بين مولکولى

intermontane : واقع در ميان دو کوه ،ميان کوه

معنی intermittence به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی