لغات مشابه
internuclear distance : شيمى : فاصله بين هسته اى

internuncial : رابط

internuncial neuron : روانشناسى : نورون رابط

internuncio : در باب عالى عثمانى ،رابط،پيک ،کفيل سفارت پاپ

internuptial : وابسته به عروسى ،ازدواجى

interoceanic : ولقع در ميان اقيانوس

interoceptive : (تش ).وابسته به انگيزش و تحريک درونى ،وابسته به احشاء،ناشى از امعاء واحشاء

interocular distance : علوم نظامى : فاصله بين عدسيهاى يک وسيله ديدبانى يا بين دو چشم

interoffice : مکاتبه و مراسله بين ادارات يک موسسه

interogation mark : نشان پرسش

interoperability : علوم نظامى : قابليت همکارى با قسمتها يا يکانهاى ديگر قابليت تعميم کار يک يکان

interosculate : بهم خوردن ،بهم پيوستن ،بهم اميختن ،صفات مشترک داشتن

interosculation : بهم پيوستگى ،همانندى با صفات مشترک

interpage : در روى صفحه هاى ميانى چاپ کردن يا نوشتن

interpellant : استيضاح کننده

interpenetrate : در هم نفوذ کردن ،از هم گذشتن ،نفوذ کردن در

interpenetration : رسوخ

interpersonal conflict : روانشناسى : تعارض ميان فردى

interpertation of a treaty : قانون ـ فقه : تفسير معاهده

interpertation of laws : قانون ـ فقه : تفسير قوانين

interphase reactor : علوم مهندسى : پيچک متعادل کننده

interphase transformer : علوم مهندسى : پيچک مکنده

interphase transformer loss : علوم مهندسى : تلفات پيچک صنعتى

interphone system : علوم مهندسى : سيستم تلفنى

interplanar crystal spacing : شيمى : فاصله بين صفحه اى

interplane strut : علوم هوايى : پايه هايى که دو بال هواپيماهاى دوباله را به هم متصل ميکند

interplanetary : بين الکواکب , بين سيارات

interplanetary spaces : فضاهاى ميان سيارگان

interplant : کاشتن درختهاى جوان بين درختان ديگر

interplead : پيش از اقامه دعوا بر کسى با هم دعواى حقوقى را خاتمه دادن

interpleader : محاکمه اى که بموجب ان دو کس ناگزير ميشونداز اينکه.... خاتمه دهند

interpolar : واقع در ميان دو قطب پيل الکتريکى

interpolator : کسيکه عبارات قلب در کتابى مى افزايد

interpole motor : علوم مهندسى : موتور با قطب کمکى

interpoles : علوم هوايى : قطبهاى کمکى

interpolymer : شيمى : همبسپار حقيقى

interposal : مداخله

interpose : مداخله کردن ،پا به ميان گذاردن ،در ميان امدن ،ميانجى شدن

interposingly : ازراه مداخله ،مداخله کنان ،بطور معترضه

interposition : ميانه گيري

interprative : تاويلي

interpret : تعبير کردن , تفسير کردن , ترجمه شفاهي کردن , ترجمه کردن , تلقي کردن

interpretable : تفسير کردنى ،قابل تفسير،تفسير بردار،تعبير کردنى ،تعبير پذير

interpretation : تفسير , تاويل , تعبير

interpretation of a dream : تعبير خواب

interpretative : )interpretive(تفسيرى ،شرحى

interpreter : ديلماج , حلاج , ترجمان , مترجم , مترجمان , مترجم شفاهي

interpretership : مترجمى حضورى

interpreting : تلقي

interpretive : تفسيري

interpretive literature : ادبیات تفسیری

interpretive therapy : روانشناسى : درمان تفسيرى

interpretor of dreams : معبر

interprovincial : واقع در ميان ولايات يا شهرستانها

interpupillary : واقع در بين دو مردمک چشم ،بين دو عدسى ،عينک

interquartile range : روانشناسى : دامنه ميان چالاکى

interrace : )interracial(بين نژادى ،بين نژادهاى مختلف

interracial : بين نژادي

interrator reliability : روانشناسى : پايايى ارزيابها

interregnum : فترت ،فاصله ميان دوره يک سلطنت با دوره ديگر،دوره حکومت موقتى ،فاصله

interrelate : بهم ارتباط داشتن , مناسبات مشترک داشتن

interrelated : وابسته بهم ،داراى مناسبات مشترک

interrelationship : بازرگانى : رابطه متقابل

interrex : رئيس حکومت موقتى

interrogarive pronoun : ضمير پرسش ،ضمير استفهامى

interrogate : تحت بازجويي قرار دادن , استنطاق کردن

interrogation : استفهام , باز خواست , بازجويي

interrogation point : علامت سئوال( يعنى ؟)

interrogative : ادوات استفهام , پرسشي , استفهامي

interrogative adverb : قيد استفهامى

interrogatively : ازراه پرسش ،بشکل پرسش ،بطور پرسش ،بطريق استفهام

interrogator : پرسش کننده , مستنطق , بازپرس

interrogator responder : علوم نظامى : دستگاه تماس يا مکالمه سيستم شناسايى دشمن و خودى

interrogator responsor : الکترونيک : دستگاه پرسش - پاسخ

interrupt : ايجاد وقفه

interrupt a connection : علوم مهندسى : قطع شدن يک اتصال

interrupt condition : وضعيت وقفه

interrupt driven : کامپيوتر : وقفه گرا

interrupt handler : کامپيوتر : گرداننده وقفه

interrupt serrice routine : کامپيوتر : روال سرويس وقفه

interrupt vector : کامپيوتر : بردار وقفه

interrupted : مقطوع , مقطع , منقطع

interrupted quick flashing light : (چراغ)

interrupted task : روانشناسى : تکليف ناتمام

interruptedly : بطور گسيخته ،بطور غير مسلسل

interrupter arm : الکترونيک : اهرم پلاتين

interrupter cam : الکترونيک : بادامک پلاتين

interrupter gap : الکترونيک : دهانه پلاتين

interrupter spring : الکترونيک : فنر پلاتين

interrupter switch : علوم مهندسى : کليد قطع کننده

interruption : ايجاد وقفه

interruption of diplomatic relations : قانون ـ فقه : قطع روابط سياسى

interruptive : قطع کننده

interruptor : علوم نظامى : ضامن قطع مدار اشتعال ماسوره ضامن داخلى ماسوره

interscapular : واقع در ميان دو کتف ،بين الکتفين

interscholastic : واقع شونده درميان اموزشگاه ها

interscholastic competition : مسابقه اموزشگاه ها

intersect : از هم گذشتن , تقاطع کردن

intersecting : متلاقي , متقاطع

intersection : تقاطع , چارسوق

intersectional : تقاطعى ،وابسته بمحل تقاطع

intersectional service : علوم نظامى : قسمت پشتيبانى داخل منطقه مواصلات يکان پشتيبانى منطقه مواصلات

intersegmental : روانشناسى : ميان قطعه اى

interseptal : واقع در ميان جدارها،واقع در ميان پره ها

interset free loan : قانون ـ فقه : قرض الحسنه

intersex : نر و ماده

intersexual : مربوط به جنس نر و ماده

intershoot : در ميان( تير )زدن ،در فئاصل( رنگ ) زدن

intershot with colours : گله گله رنگ شده

interspace : فاصله دار کردن

interspatial : فاصله اى

interspecies : )interspecific(واقع در بين دسته هاى خاصى ،داراى خصوصياتى بين خود

interspecific : )interspecies(واقع در بين دسته هاى خاصى ،داراى خصوصياتى بين خود

interspersal : گله گله ريزى ،نثارسازى ،پراکندگى

intersperse : پراکنده کردن ،افشاندن ،متفرق کردن

interspersion : افشاندن ،پراکنده کردن

interspinal : ولقع در ميان مهره هاى پشت

interspinalis : ماهيچه کوتاهى که برامدگى مهره هاى پشت رابهم مى پيوند د

intersplere : در حوزه يکديگر امدن

interstaller hydrogn : نجوم : ئيدروژن بين - ستاره اى

interstaller space : نجوم : فضاى بين - ستاره اى

interstate : بين ايالتي

interstate commerce : بازرگانى در ميان ايالت هاى يک کشور

interstate commerce commission (us) : قانون ـ فقه : کميسيون تجارت بين ايالات

interstate engagments : قانون ـ فقه : تعهدات بين الدول

interstate obligation : قانون ـ فقه : الزامات بين الدول

interstate relations : قانون ـ فقه : روابط بين الدول

interstate treaties : قانون ـ فقه : معاهدات بين الدول

interstatify : در ميان چينه هاى ديگرقرار دادن( يا قرار گرفتن)

interstellar : بين ستارهاي

interstellar dust : نجوم : غبار بين - ستاره اى

interstellar gas : نجوم : گاز بين - ستاره اى

interstellar matter : نجوم : ماده بين - ستاره اى

interstellar space : فاصله ميان ستارگان

interstice : سوراخ ريز

interstices : عمران : خلل و فرج

interstitial : شيمى : درون شبکه اى

interstitial atom : شيمى : اتم درون شبکه اى

interstitial compound : شيمى : ترکيب درون شبکه اى

interstitial hydride : شيمى : هيدريد درون شبکه اى

intersubjective : قابل شمول بدو فاعل يا بيشتر،چند فاعلى

intertalk : گفتگو کردن

intertangle : در هم پيچيدن ،بهم گير کردن

intertentacular : واقع در ميان شاخک هاى حشره

intertexture : در هم بافتگى

interthreaded : بهم بافته

intertidal : جزر و مدى

intertie : بست در ميان دو تير،تير افقى که تيرهاى عمودى را بهم نگاه ميدارد

intertill : در بين رديفهاى محصول کاشتن

intertissued : در هم بافته

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:



دانلود ترجمه کتاب read this 1