لغات مشابه
interpenetrate : در هم نفوذ کردن ،از هم گذشتن ،نفوذ کردن در

interpenetration : رسوخ

interpersonal conflict : روانشناسى : تعارض ميان فردى

interpertation of a treaty : قانون ـ فقه : تفسير معاهده

interpertation of laws : قانون ـ فقه : تفسير قوانين

interphase reactor : علوم مهندسى : پيچک متعادل کننده

interphase transformer : علوم مهندسى : پيچک مکنده

interphase transformer loss : علوم مهندسى : تلفات پيچک صنعتى

interphone system : علوم مهندسى : سيستم تلفنى

interplanar crystal spacing : شيمى : فاصله بين صفحه اى

interplane strut : علوم هوايى : پايه هايى که دو بال هواپيماهاى دوباله را به هم متصل ميکند

interplanetary : بين الکواکب , بين سيارات

interplanetary spaces : فضاهاى ميان سيارگان

interplant : کاشتن درختهاى جوان بين درختان ديگر

interplead : پيش از اقامه دعوا بر کسى با هم دعواى حقوقى را خاتمه دادن

interpleader : محاکمه اى که بموجب ان دو کس ناگزير ميشونداز اينکه.... خاتمه دهند

interpolar : واقع در ميان دو قطب پيل الکتريکى

interpolator : کسيکه عبارات قلب در کتابى مى افزايد

interpole motor : علوم مهندسى : موتور با قطب کمکى

interpoles : علوم هوايى : قطبهاى کمکى

interpolymer : شيمى : همبسپار حقيقى

interposal : مداخله

interpose : مداخله کردن ،پا به ميان گذاردن ،در ميان امدن ،ميانجى شدن

interposingly : ازراه مداخله ،مداخله کنان ،بطور معترضه

interposition : ميانه گيري

interprative : تاويلي

interpret : تعبير کردن , تفسير کردن , ترجمه شفاهي کردن , ترجمه کردن , تلقي کردن

interpretable : تفسير کردنى ،قابل تفسير،تفسير بردار،تعبير کردنى ،تعبير پذير

interpretation : تفسير , تاويل , تعبير

interpretation of a dream : تعبير خواب

interpretative : )interpretive(تفسيرى ،شرحى

interpreter : ديلماج , حلاج , ترجمان , مترجم , مترجمان , مترجم شفاهي

interpretership : مترجمى حضورى

interpreting : تلقي

interpretive : تفسيري

interpretive literature : ادبیات تفسیری

interpretive therapy : روانشناسى : درمان تفسيرى

interpretor of dreams : معبر

interprovincial : واقع در ميان ولايات يا شهرستانها

interpupillary : واقع در بين دو مردمک چشم ،بين دو عدسى ،عينک

interquartile range : روانشناسى : دامنه ميان چالاکى

interrace : )interracial(بين نژادى ،بين نژادهاى مختلف

interracial : بين نژادي

interrator reliability : روانشناسى : پايايى ارزيابها

interregnum : فترت ،فاصله ميان دوره يک سلطنت با دوره ديگر،دوره حکومت موقتى ،فاصله

interrelate : بهم ارتباط داشتن , مناسبات مشترک داشتن

interrelated : وابسته بهم ،داراى مناسبات مشترک

interrelationship : بازرگانى : رابطه متقابل

interrex : رئيس حکومت موقتى

interrogarive pronoun : ضمير پرسش ،ضمير استفهامى

interrogate : تحت بازجويي قرار دادن , استنطاق کردن

interrogation : استفهام , باز خواست , بازجويي

interrogation point : علامت سئوال( يعنى ؟)

interrogative : ادوات استفهام , پرسشي , استفهامي

interrogative adverb : قيد استفهامى

interrogatively : ازراه پرسش ،بشکل پرسش ،بطور پرسش ،بطريق استفهام

interrogator : پرسش کننده , مستنطق , بازپرس

interrogator responder : علوم نظامى : دستگاه تماس يا مکالمه سيستم شناسايى دشمن و خودى

interrogator responsor : الکترونيک : دستگاه پرسش - پاسخ

interrupt : ايجاد وقفه

interrupt a connection : علوم مهندسى : قطع شدن يک اتصال

interrupt condition : وضعيت وقفه

interrupt driven : کامپيوتر : وقفه گرا

interrupt handler : کامپيوتر : گرداننده وقفه

interrupt serrice routine : کامپيوتر : روال سرويس وقفه

interrupt vector : کامپيوتر : بردار وقفه

interrupted : مقطوع , مقطع , منقطع

interrupted quick flashing light : (چراغ)

interrupted task : روانشناسى : تکليف ناتمام

interruptedly : بطور گسيخته ،بطور غير مسلسل

interrupter arm : الکترونيک : اهرم پلاتين

interrupter cam : الکترونيک : بادامک پلاتين

interrupter gap : الکترونيک : دهانه پلاتين

interrupter spring : الکترونيک : فنر پلاتين

interrupter switch : علوم مهندسى : کليد قطع کننده

interruption : ايجاد وقفه

interruption of diplomatic relations : قانون ـ فقه : قطع روابط سياسى

interruptive : قطع کننده

interruptor : علوم نظامى : ضامن قطع مدار اشتعال ماسوره ضامن داخلى ماسوره

interscapular : واقع در ميان دو کتف ،بين الکتفين

interscholastic : واقع شونده درميان اموزشگاه ها

interscholastic competition : مسابقه اموزشگاه ها

intersect : از هم گذشتن , تقاطع کردن

intersecting : متلاقي , متقاطع

intersection : تقاطع , چارسوق

intersectional : تقاطعى ،وابسته بمحل تقاطع

intersectional service : علوم نظامى : قسمت پشتيبانى داخل منطقه مواصلات يکان پشتيبانى منطقه مواصلات

intersegmental : روانشناسى : ميان قطعه اى

interseptal : واقع در ميان جدارها،واقع در ميان پره ها

interset free loan : قانون ـ فقه : قرض الحسنه

intersex : نر و ماده

intersexual : مربوط به جنس نر و ماده

intershoot : در ميان( تير )زدن ،در فئاصل( رنگ ) زدن

intershot with colours : گله گله رنگ شده

interspace : فاصله دار کردن

interspatial : فاصله اى

interspecies : )interspecific(واقع در بين دسته هاى خاصى ،داراى خصوصياتى بين خود

interspecific : )interspecies(واقع در بين دسته هاى خاصى ،داراى خصوصياتى بين خود

interspersal : گله گله ريزى ،نثارسازى ،پراکندگى

intersperse : پراکنده کردن ،افشاندن ،متفرق کردن

interspersion : افشاندن ،پراکنده کردن

interspinal : ولقع در ميان مهره هاى پشت

interspinalis : ماهيچه کوتاهى که برامدگى مهره هاى پشت رابهم مى پيوند د

intersplere : در حوزه يکديگر امدن

interstaller hydrogn : نجوم : ئيدروژن بين - ستاره اى

interstaller space : نجوم : فضاى بين - ستاره اى

interstate : بين ايالتي

interstate commerce : بازرگانى در ميان ايالت هاى يک کشور

interstate commerce commission (us) : قانون ـ فقه : کميسيون تجارت بين ايالات

interstate engagments : قانون ـ فقه : تعهدات بين الدول

interstate obligation : قانون ـ فقه : الزامات بين الدول

interstate relations : قانون ـ فقه : روابط بين الدول

interstate treaties : قانون ـ فقه : معاهدات بين الدول

interstatify : در ميان چينه هاى ديگرقرار دادن( يا قرار گرفتن)

interstellar : بين ستارهاي

interstellar dust : نجوم : غبار بين - ستاره اى

interstellar gas : نجوم : گاز بين - ستاره اى

interstellar matter : نجوم : ماده بين - ستاره اى

interstellar space : فاصله ميان ستارگان

interstice : سوراخ ريز

interstices : عمران : خلل و فرج

interstitial : شيمى : درون شبکه اى

interstitial atom : شيمى : اتم درون شبکه اى

interstitial compound : شيمى : ترکيب درون شبکه اى

interstitial hydride : شيمى : هيدريد درون شبکه اى

intersubjective : قابل شمول بدو فاعل يا بيشتر،چند فاعلى

intertalk : گفتگو کردن

intertangle : در هم پيچيدن ،بهم گير کردن

intertentacular : واقع در ميان شاخک هاى حشره

intertexture : در هم بافتگى

interthreaded : بهم بافته

intertidal : جزر و مدى

intertie : بست در ميان دو تير،تير افقى که تيرهاى عمودى را بهم نگاه ميدارد

intertill : در بين رديفهاى محصول کاشتن

intertissued : در هم بافته

intertrial : روانشناسى : ميان کوششى

intertribal : واقع در ميان قبيله ها،بين القبايلى

intertropical : واقع بين دو منطقه گرمسيرى

intertweave : درهم بافته شدن

intertwine : بهم تابيدن , درهم بافتن

intertwinement : بهم پيچيدن

intertwist : درهم مشبک کردن

interupter : معارض

interurban : داخل شهري

interurban railways : راه اهن هاى ميان شهرها

interusive rocks : عمران : سنگهاى بيرون زده

interval : فترت , فرجه , خلال , اثناء

interval estimate : روانشناسى : براورد فاصله اى

interval exercises : ورزش : تمرينهاى متناوب

interval reinforcement : روانشناسى : تقويت فاصله اى

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:

گزارش کاراموزی شركت تولید بازرگانی ملورین
گزارش کاراموزی شركت سهامی سپیدنت
"گزارش کاراموزی شركت راه ساختمانی،تحكیم سازه ابهر"
گزارش کاراموزی شركت تكنو زیست
گزارش کاراموزی شركت سیم كابل ابهر
"گزارش کاراموزی تجزیه، تحلیل و طراحی ساختار سازمانی در شركت شهاب خودرو"
گزارش کاراموزی شركت عالی پوش روز ابهر
گزارش کاراموزی شركت غله و خدمات بازرگانی
گزارش کاراموزی شرکت مادبافت
گزارش کاراموزی شركت میعاد عمران
گزارش کاراموزی شركت مینو
گزارش کاراموزی شهرداری خرمدره
گزارش کاراموزی شهرداری و مدیریت جامع شهری
گزارش کاراموزی جریان الکتریکی در صنعت برق
گزارش کاراموزی طراحی یك سیستم اندازه گیری
گزارش کاراموزی طرح ریزی واحدهای صنعتی(طراحی كارخانه)
گزارش کاراموزی فرایند تولید شرکت مینو
گزارش کاراموزی فرم مشخصات عناصر زمان بندی و نمودارهای MAC
گزارش کاراموزی فن و هنر سفالگری