لغات مشابه
interpole motor : علوم مهندسى : موتور با قطب کمکى

interpoles : علوم هوايى : قطبهاى کمکى

interpolymer : شيمى : همبسپار حقيقى

interposal : مداخله

interpose : مداخله کردن ،پا به ميان گذاردن ،در ميان امدن ،ميانجى شدن

interposingly : ازراه مداخله ،مداخله کنان ،بطور معترضه

interposition : ميانه گيري

interprative : تاويلي

interpret : تعبير کردن , تفسير کردن , ترجمه شفاهي کردن , ترجمه کردن , تلقي کردن

interpretable : تفسير کردنى ،قابل تفسير،تفسير بردار،تعبير کردنى ،تعبير پذير

interpretation : تفسير , تاويل , تعبير

interpretation of a dream : تعبير خواب

interpretative : )interpretive(تفسيرى ،شرحى

interpreter : ديلماج , حلاج , ترجمان , مترجم , مترجمان , مترجم شفاهي

interpretership : مترجمى حضورى

interpreting : تلقي

interpretive : تفسيري

interpretive literature : ادبیات تفسیری

interpretive therapy : روانشناسى : درمان تفسيرى

interpretor of dreams : معبر

interprovincial : واقع در ميان ولايات يا شهرستانها

interpupillary : واقع در بين دو مردمک چشم ،بين دو عدسى ،عينک

interquartile range : روانشناسى : دامنه ميان چالاکى

interrace : )interracial(بين نژادى ،بين نژادهاى مختلف

interracial : بين نژادي

interrator reliability : روانشناسى : پايايى ارزيابها

interregnum : فترت ،فاصله ميان دوره يک سلطنت با دوره ديگر،دوره حکومت موقتى ،فاصله

interrelate : بهم ارتباط داشتن , مناسبات مشترک داشتن

interrelated : وابسته بهم ،داراى مناسبات مشترک

interrelationship : بازرگانى : رابطه متقابل

interrex : رئيس حکومت موقتى

interrogarive pronoun : ضمير پرسش ،ضمير استفهامى

interrogate : تحت بازجويي قرار دادن , استنطاق کردن

interrogation : استفهام , باز خواست , بازجويي

interrogation point : علامت سئوال( يعنى ؟)

interrogative : ادوات استفهام , پرسشي , استفهامي

interrogative adverb : قيد استفهامى

interrogatively : ازراه پرسش ،بشکل پرسش ،بطور پرسش ،بطريق استفهام

interrogator : پرسش کننده , مستنطق , بازپرس

interrogator responder : علوم نظامى : دستگاه تماس يا مکالمه سيستم شناسايى دشمن و خودى

interrogator responsor : الکترونيک : دستگاه پرسش - پاسخ

interrupt : ايجاد وقفه

interrupt a connection : علوم مهندسى : قطع شدن يک اتصال

interrupt condition : وضعيت وقفه

interrupt driven : کامپيوتر : وقفه گرا

interrupt handler : کامپيوتر : گرداننده وقفه

interrupt serrice routine : کامپيوتر : روال سرويس وقفه

interrupt vector : کامپيوتر : بردار وقفه

interrupted : مقطوع , مقطع , منقطع

interrupted quick flashing light : (چراغ)

interrupted task : روانشناسى : تکليف ناتمام

interruptedly : بطور گسيخته ،بطور غير مسلسل

interrupter arm : الکترونيک : اهرم پلاتين

interrupter cam : الکترونيک : بادامک پلاتين

interrupter gap : الکترونيک : دهانه پلاتين

interrupter spring : الکترونيک : فنر پلاتين

interrupter switch : علوم مهندسى : کليد قطع کننده

interruption : ايجاد وقفه

interruption of diplomatic relations : قانون ـ فقه : قطع روابط سياسى

interruptive : قطع کننده

interruptor : علوم نظامى : ضامن قطع مدار اشتعال ماسوره ضامن داخلى ماسوره

interscapular : واقع در ميان دو کتف ،بين الکتفين

interscholastic : واقع شونده درميان اموزشگاه ها

interscholastic competition : مسابقه اموزشگاه ها

intersect : از هم گذشتن , تقاطع کردن

intersecting : متلاقي , متقاطع

intersection : تقاطع , چارسوق

intersectional : تقاطعى ،وابسته بمحل تقاطع

intersectional service : علوم نظامى : قسمت پشتيبانى داخل منطقه مواصلات يکان پشتيبانى منطقه مواصلات

intersegmental : روانشناسى : ميان قطعه اى

interseptal : واقع در ميان جدارها،واقع در ميان پره ها

interset free loan : قانون ـ فقه : قرض الحسنه

intersex : نر و ماده

intersexual : مربوط به جنس نر و ماده

intershoot : در ميان( تير )زدن ،در فئاصل( رنگ ) زدن

intershot with colours : گله گله رنگ شده

interspace : فاصله دار کردن

interspatial : فاصله اى

interspecies : )interspecific(واقع در بين دسته هاى خاصى ،داراى خصوصياتى بين خود

interspecific : )interspecies(واقع در بين دسته هاى خاصى ،داراى خصوصياتى بين خود

interspersal : گله گله ريزى ،نثارسازى ،پراکندگى

intersperse : پراکنده کردن ،افشاندن ،متفرق کردن

interspersion : افشاندن ،پراکنده کردن

interspinal : ولقع در ميان مهره هاى پشت

interspinalis : ماهيچه کوتاهى که برامدگى مهره هاى پشت رابهم مى پيوند د

intersplere : در حوزه يکديگر امدن

interstaller hydrogn : نجوم : ئيدروژن بين - ستاره اى

interstaller space : نجوم : فضاى بين - ستاره اى

interstate : بين ايالتي

interstate commerce : بازرگانى در ميان ايالت هاى يک کشور

interstate commerce commission (us) : قانون ـ فقه : کميسيون تجارت بين ايالات

interstate engagments : قانون ـ فقه : تعهدات بين الدول

interstate obligation : قانون ـ فقه : الزامات بين الدول

interstate relations : قانون ـ فقه : روابط بين الدول

interstate treaties : قانون ـ فقه : معاهدات بين الدول

interstatify : در ميان چينه هاى ديگرقرار دادن( يا قرار گرفتن)

interstellar : بين ستارهاي

interstellar dust : نجوم : غبار بين - ستاره اى

interstellar gas : نجوم : گاز بين - ستاره اى

interstellar matter : نجوم : ماده بين - ستاره اى

interstellar space : فاصله ميان ستارگان

interstice : سوراخ ريز

interstices : عمران : خلل و فرج

interstitial : شيمى : درون شبکه اى

interstitial atom : شيمى : اتم درون شبکه اى

interstitial compound : شيمى : ترکيب درون شبکه اى

interstitial hydride : شيمى : هيدريد درون شبکه اى

intersubjective : قابل شمول بدو فاعل يا بيشتر،چند فاعلى

intertalk : گفتگو کردن

intertangle : در هم پيچيدن ،بهم گير کردن

intertentacular : واقع در ميان شاخک هاى حشره

intertexture : در هم بافتگى

interthreaded : بهم بافته

intertidal : جزر و مدى

intertie : بست در ميان دو تير،تير افقى که تيرهاى عمودى را بهم نگاه ميدارد

intertill : در بين رديفهاى محصول کاشتن

intertissued : در هم بافته

intertrial : روانشناسى : ميان کوششى

intertribal : واقع در ميان قبيله ها،بين القبايلى

intertropical : واقع بين دو منطقه گرمسيرى

intertweave : درهم بافته شدن

intertwine : بهم تابيدن , درهم بافتن

intertwinement : بهم پيچيدن

intertwist : درهم مشبک کردن

interupter : معارض

interurban : داخل شهري

interurban railways : راه اهن هاى ميان شهرها

interusive rocks : عمران : سنگهاى بيرون زده

interval : فترت , فرجه , خلال , اثناء

interval estimate : روانشناسى : براورد فاصله اى

interval exercises : ورزش : تمرينهاى متناوب

interval reinforcement : روانشناسى : تقويت فاصله اى

interval scale : روانشناسى : مقياس فاصله اى

interval schedule : روانشناسى : برنامه فاصله اى

interval trailing : ورزش : تمرين استقامت و اماده سازى

intervale : پارچه اى از زمين پست در ميان تپه هاى يا در کنار رودها

intervance of third party : قانون ـ فقه : ورود ثالث

intervascular : واقع در ميان رگ ها

interveinal : واقع در ميان سياه رگ ها،بين الوريدى

intervene : مداخله کردن

intervener : مداخله جو

intervenient : مداخله کننده ،در ميان اينده ،واقع در ميان

intervening : حايل

intervening variable : روانشناسى : متغير فرضى رابط

intervenium : بافت ميان رگ هاى برگ

interventionism : مداخله جوئي

interventionist : طرفدار مداخله

intervert : سوى ديگر برگرداندن ،منحرف کردن ،بخود اختصاص دادن ،برگرداندن

intervertebral : (تش ).واقع در ميان مهره ها،بين مهره داران

intervicalic : ميان دو صدا واقع شونده

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:

مجموعه سوالات پودمان رشته مدیریت خانواده
پاورپوینت آشنایی مسؤولان دفاتر با اصول و مهارتهای لازمه
پاورپوینت اصول مدیریت آموزشی
مقاله نقش محوری روحانیت در اتحاد ملی و انسجام اسلامی
تحقیق مبانی اتحاد ملی و انسجام اسلامی
تحقیق منزلت آموزش و پرورش و معلم در گسترش غیرت و عفت مردم
تحقیق معلم و مسائل اخلاقی جامعه
تحقیق انگیزه تحریف خط امام
تحقیق وظایف معلمی در تعلیم و تربیت اسلامی
تحقیق دنیای مجازی و نظام تعلیم و تربیت
تحقیق روش های کوددهی
تحقیق تکنیک های آماده کردن گوشت و ماهی برای پختن
اقدام پژوهی چگونه توانستم مشکل نوشتن انشا دانش آموزان را در کلاس ابتدایی برطرف کنم
اقدام پژوهی چگونه توانستم با کمک درس انشا فکر خلاق را در دانش آموزان مقطع ابتدایی ایجاد نمایم
اقدام پژوهی چگونه توانستم مشکل اضافه وزن مینا دانش آموز پایه آموزشگاه را برطرف نماییم
اقدام پژوهی چگونه توانستم مشکل بی نظمی و عدم تمرکز بهنام دانش آموز بیش فعال پایه ... را برطرف نمایم
اقدام پژوهی چگونه توانستم دانش آموز را به درس هنر علاقه مند کنم
اقدام پژوهی چگونه توانستم دانش آموزان را به ورزش صبحگاهی تشویق نمایم
مقاله ازدواج و مهریه در اسلام پودمان حقوق خانواده درس حقوق خانواده