معنی offices

offices
دفاتر
کلمات مشابه

official : مقاماتي , مقام رسمي , اداره کننده , مامور , اداري , مقام , صاحب منصب

official (principal)vmds nhn : رئيس دادگاه سر اسقف ،دادرس دادگاه روحانى

official authorities : قانون ـ فقه : مراجع رسمى

official gazette : قانون ـ فقه : روزنامه رسمى

official journal : روزنامه رسمي

official language : قانون ـ فقه : زبان رسمى

official liquidator : قانون ـ فقه : مدير تصفيه

official log book of a ship : بازرگانى : دفتر ثبت

official notice : ابلاغيه

official notification : قانون ـ فقه : اظهارنامه

official oath : قانون ـ فقه : سوگند قانونى يا رسمى

official prices : بازرگانى : قيمت هاى رسمى

official rate : بازرگانى : نرخ رسمى

official receipt : رسيد رسمى

official religion : قانون ـ فقه : دين رسمى

official submission : معمارى : مناقصه عمومى

official visit : علوم نظامى : بازديد رسمى فرمانده

officialdom : قاطبه مامورين , سيستم اداري

officialism : سيستم اداري , مقررات اداري

officialize : رسميت دادن ،رسمى کردن

معنی offices به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی