لغات مشابه
overpay : بيش از حق مزد دادن ،بيشتر ارزيدن

overpayment : بازرگانى : پرداخت اضافى

overpersuade : کسى را بر خلاف ميلش به کردن کارى وادار کردن

overplay : ورزش : حريف را ناچار به تغيير محل کردن

overplus : اضافه ،زائد،بيش از احتياج

overpoise : سنگين تر بودن از،بيشتر ارزيدن از،مهمتر بودن از،بيشتر نفوذ داشتن از

overpopulation : بازرگانى : اضافه جمعيت

overpot : در گلدان زياد بزرگ کاشتن

overpotential : شيمى : اضافه ولتاژ

overpower : استيلا يافتن بر،فتح و غلبه کردن

overpowering : مقاومت ناپذير

overpraise : بيش از حد تشويق و تحسين کردن

overpress : زياد پافشارى کردن در،زياد اصرار کردن در زياد فشار اوردن بر

overprice : بيش از حد قيمت گذاردن

overprinting : چاپ روى هم

overproduce : بيش ازظرفيت يا نياز توليد کردن

overproduction : بس فرآوري

overpunch : روى هم منگنه کردن

overreach : پا از حد خود فراتر نهادن ،بيش از حد گستردن

overreaction : روانشناسى : واکنش افراطى

overrefinement : آراستگي فراوان

overrent : اجاره زياد گرفتن از،اجاره زياد بستن بر

overriding : برجسته ،مهم ،برتر

overripe : بسيار رسيده

overrule : رد کردن ،کنار گذاشتن ،مسلط شدن بر

overruling : حکم فرما،مسلط،نافذ،غالب

overrun error : کامپيوتر : اشتباه در انتقال و جايگيرى کاراکترها

overrunning clutch : الکترونيک : کلاچ يک طرفه

oversailing of facade : معمارى : قسمت برجسته يا پيش امده بنا

oversale : پيش فروش زيادى ،پيش فروش چيزى به مقدارى که بعدا `نتوان تحويل داد

overscan : کامپيوتر : از دست دادن متن در پايان خط وقتى که کامپيوتر و مانيتور بدرستى با هم سازگار نيستند

overseas : ماوراء بحار , آنطرف درياهامج

overseas income : بازرگانى : درامد از کشور يا کشورهاى خارجى

overseas trade fair : بازرگانى : نمايشگاه بين المللى بازرگانى

oversee : سرکشى کردن به ،مباشرت کردن بر،سرپرستى کردن

overseen : در اشتباه ،غلط رفته ،تند رفته ،مست

overseer : سرکار

overseer of the poor : مامورى که رسيدگى به بى نوايان و برخى کارهاى ديگر يک ناحيه ميکند

overset : واژگون ساختن

oversew : ترکى دوزى کردن

oversexed : داراى تمايلات جنسى زياد،شهوتران ،شهوتى

overshadow : تحت الشعاع قراردادن , تحتالشعاع قرار دادن

overshadowed : تحت الشعاع

overshift : ورزش : تغيير محل ناگهانى

overshine : تابيدن بر،درخشيدن بر

overshoe : روکفشي , روکفش , گالش

overshoot : اضافه جهش

overshot : گردنده به نيروى ابى که از بالا ميريزد،ابگرد،پيش امده

overshot jaw : ارواره زبرين هنگامى که از ارواره زيرين جلوترامده است

overshot wheel : چرخى که اب از بالا ريخته انرا مى گرداند

overside : از روى لبه

oversight : اشتباه نظرى ،سهو،از نظر افتادگى

oversimplify : خيلي سهل گرفتن , زياد ساده کردن

oversize materials rejects : مانده( روى غربال)

oversized : بزرگ اندازه

overskirt : رو دامنى ،دامن رو

overslaugh : بخشودگى از کارى براى انجام کار بزرگتر،بازداشتن ،مانع شدن ،ناديده گذشتن

oversleep : خواب ماندن ،دير از خواب بلند شدن ،بيش از حد معمول خوابيدن

oversleeve : استين کار،رو استينى

overslip : از دست دادن ،گريختن از پيش

oversoul : روحالارواح

overspend : زياد خرج يا مصرف کردن ،افراط کردن

overspread : روى چيزى گستردن ،پهن شدن ،بسط يافتن

overstand : ورزش : بيش از حد ماندن قايق در يک مسير بجاى چرخاندن

overstate : اغراق آميز کردن

overstatement : اغراق , غلو

overstay : بيش از حد معين توقف کردن ،زياد ماندن

oversteer : ورزش : تمايل به پيچيدن بيش از حد راننده به خصوص در سر پيچ

overstep : قدم فرانهادن ،از حد خود تجاوز کردن

overstock : زياد ذخيره کردن , زياد پر کردن

overstrain : زياد زور اوردن به ،فشار زياد بر،خسته کردن ،زياد کش دادن ،اغراق اميز کردن

overstriking : کامپيوتر : توانايى يک چاپگر نسخه چاپى براى ضربه مکرر زدن به کاراکتربه منظور توليد حالت نمايانترى از ان

overstrung : زياد کوک شده ،خيلى حساس

overstuff : با اشيا زياد انباشتن ،بيش از حد لزوم انباشتن

oversubtle : بيش از حد ملاحظه کار،بيش از حد ناقلا

oversupply : بازرگانى : عرضه بيش از حد

overt : نپوشيده

overt act : کار اشکار،عملى که در عالم خارج محسوس باشد

overt behavior : روانشناسى : رفتار اشکار

overt collusion : بازرگانى : تبانى چند شرکت براى کنترل بازار با موافقت صريح يکديگر

overt homosexuality : روانشناسى : همجنس خواهى اشکار

overtaking light : علوم دريايى : چراغ

overtask : زياد سنگين بودن براى ،کار زياد سنگين دادن به

overthrow : مضمحل کردن , منقرض کردن , سرنگوني , سرنگون کردن , بر انداختن

overthrown : مظمحل , منقرض

overthrust : معمارى : روراندگى

overthwart : از اين سو به ان سو،از ميان ،از وسط،بطور مخالف ،با لحن مخالف ،رو برو

overtime : اضافه کار

overtime pay : قانون ـ فقه : مزد يا حقوق اضافه کارى

overtimer : اضافه کار کن

overtly : اشکارا

overtness : علنيت

overtone : مفهوم فرعي , شديد الحن , صداي فرعي

overtrain : ورزش : تمرين بيش از حد

overtumble : برانداختن ،سرنگون کردن ،منقرض کردن ،مضمحل کردن ،خراب کردن

overture : آغاز عمل , پيش درآمد , پيش درامد

overturn : چپه کردن , واژگون شدن , واژگون کردن

overturned : واژگون

overuse : استعمال مفرط

overvoltage protection : علوم مهندسى : حفاظت فشار زياد

overwear : (دراثرزياد پوشيدن )پاره و مندرس کردن

overweary : زياده خسته کردن ،خسته شدن ،واماندن ،بسيار خسته

overweening : بسيار مغرور

overweigh : سنگيني کردن

overweight : سنگيني زياد , گرانبار کردن , وزن زيادي

overwhelm : سراسر پوشاندن , مستغرق درانديشه شدن

overwhelmed with reflection : مستغرق انديشه ،غوطه ور در فکر

overwind : بيش از اندازه کوک کردن ،زياد پيچيدن

overwork : کار زياد کردن ،خسته کردن ،به هيجان اوردن ،زياد کار کردن ،خود را خسته ،کردن

overwrite : جاي نوشتن

overwrought : پر کار , کار برده

overy : مبيظ

ovicidal : کشنده تخم

oviduct : تخمراهه

oviferous : تخم اور،تخم بر،تخم دار

oviform : تخم مرغى ،بيضى

ovine : شبيه گوسفند

oviparous : (ج.ش ).تخم گذار

oviposit : تخم گذاشتن ،تخم ريختن( درحشرات)

ovipositor : (ج.ش ).تخم ريز

ovisac : تخمدان ،کيسه گراف

ovoid : )ovoidal(جسم تخم مرغى ،تخم مرغى شکل

ovoidal : )ovoid(جسم تخم مرغى ،تخم مرغى شکل

ovology : گفتار در پيدايش تخم

ovservation : مراقبت , مشاهده , قوه مشاهده

ovular : تخمکي

ovular growth : رويش تخمک ،رشد تخمچه

ovulate : توليد اوول کردن , تخمک دادن

ovulation : روانشناسى : تخمک گذارى

ovule : اوول , تخمچه

ovum : تخمک , تخم , ياخته ماده

ow : بهبه

owe : بدهکار بودن , مرهون بودن , مديون بودن

owelty : برابرى ،تساوى ،سرانه نقدى که شريکى براى برابر شدن کالاى تقسيم شده به ديگرى ميدهد

owened : ملکي

owenism : قانون ـ فقه : اصول عقايد رابرت اون کارخانه دار انگليس در قرن 19 که شايد بتوان منشاء سوسياليزم نوينش دانست

owing : مقروض

owing to : بعلت ،زيرا

owing to the fact that : از انجايى که چون ،نظر به اينکه ،به واسطه اينکه

owing to this : از اينرو،از اين رهگذر،از اين سبب

owl : جغد , مرغ حق , بوف

owl eyed : جغد چشم

owl light : تاريکى ،تيره گى ،هواى گرگ و ميش ،تيره ،ميانه ،کمى روشن کردن

owler : قاچاق فرست

owlet : (ج.ش ).جوجه جغد،بوفچه

owlish : جغدي

own : صاحب بودن , مال خودم , مالک بودن , صاحب شدن

own a house : خانه اى دارم ،داراى خانه اى هستم

own goal : ورزش : گل به دروازه خودى

own nest : بد گويى از خانه خود زشت است

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:

نقش قبض درعقد رهن
نگاهی به وظایف سردفتران
نواقص عقد وكالت در قانون مدنی ایران
عوامل مؤثر برای جلوگیری از رفتارهای خشونت آمیز علیه زنان در محیط خانواده
نگاهی به روند جهانی جنبش زنان و موقعیت زن در جمهوری اسلامی ایران
حقوق شهروندی در جهان امروز
پروژه درس سری های زمانی آمار: بررسی نرخ سهام فولاد خوزستان از تاریخ 15/4/89 الی 19/3/92
حقوق غیر مالی بزه دیدگان
روشهای حمل كالا در تجارت بین المللی
ریشه هاى درونى تهمت
زمینه حقوق جزای عمومی
بررسی توصیفی زندان‌ها و تبیین مشکلات آنها
صلاحیت دادگاهها
صلح و جعاله بدیل هاى مناسب براى عقود بانكى با بهره گیرى از دیدگاه هاى فقهى امام خمینى(ره) و قانون اساسى
ضمان در حقوق ایران
ارتباط اعتیاد و بزهكاری
مفهوم عقدواجاره در شرع و اصطلاح حقوقی آن
بررسی تعادل معنویت و مادیت عملکرد خانواده
سوالات عمومی دستگاه های اجرایی خرداد 94 به همراه پاسخنامه