لغات مشابه
purity magnet : الکترونيک : مغناطيس خلوص

purity of woman : قانون ـ فقه : طهر

Puriya : پوريا

purkinje phenomenon : روانشناسى : پديده پورکينجه

purl : زمزمه آب , صداي شرشر , با شرشرجاري شدن

purl stitch : (در کشبافى )قلاب يا کوک چپ وراست

purler : ضربتى که شخص را ازسر پرت کند،پرت شدگى از سر

purlieu : زمينى که وقتى جزو جنگل بوده و هنوزمشمول قانون جنگل ها ميباشد

purlieus : مکان جا , ديدارگان

purlin(e) : کش

purline : ( )purlin(در ساختمان )قسمت افقى روى شاه تير يا ستونها

purloin : ربودن ،دزديدن

purloiner : دزد،مختلس

purofier : اسباب پاک کن ،ماشين سبوس گيرى ،اسباب تصفيه گاز

purple : زرشکي , رنگ ارغواني , برنگ بنفشه , فرفير

purple (shell fish) : حصبه عام ،دا الفرفير

purple emperor : پروانه

purple passage : )purple patch(نوشته اراسته به صنايع بديعى

purple patch : )purple passage(نوشته اراسته به صنايع بديعى

purple red : قرمز مايل به ارغوانى

purples : حصبه عام ،داءالفرفير

purplish : مايل به ارغوانى

purporst : مضمون ،معنى ،مفاد،ادعا،قصد،عذر،بهانه ،مفهوم شدن ،فهماندن

purport : مفهوم , مفاد , فحوا

purpose : عمد , مقصود , قصد

purpose (jf) : علوم دريايى : منظور

purposefully : با داشتن مقصود

purposeless : بي جهت

purposelessly : بى ( داشتن ) مقصود،ازروى بى مقصودى ،بيخود،بيهوده

purposelessness : بى منظورى

purposely : عمدا , مخصوصا

purposes : مقاصد

purposive behavior : روانشناسى : رفتار غايت نگر

purpura : لکه هاى خونريزى زير پوست ،(طب )حصبه عام ،داء الفرفير،فرفير

purpuric : وابسته به حصبه عام فرفيرى

purpuric acid : اسيد فرضى که نمک هاى ان ارغوانى رنگ هستند

purpurin : ماده رنگى روناس

purr : فرفر , صداي خرخرگربه , خرخر کردن

purree : يکجور رنگ زردکه از هندوستان و چين مياورند

purring : خرخر

pursang : اصل ،يکدست ،حسابى ،داراى خون پاک

purse : کيف پول , کيف , وجوهات خزانه , کيسه پول , غنچه کردن

purse bearer : کيف بر،تحويلدار،کسيکه کيف مهربزرگ را ميبرد

purse net : دام کيسه اى براى خرگوش گيرى

purse proud : مغرور از ثروت

purse seine : تور کيسه اى براى ماهى گيرى ،دام کيسه اى

purse the lips : ورزش : بستن لبها

purseful : (يک ) کيف ،(يک ) کيسه

purselane : خرفه

purser : کيسه دوز،تحويلدار،صندوقدار

pursiness : پف کردگى ،تنگى نفس ،باد غرور

purslane : خرفه

pursuance of a plan : اجراى نقشه يا طرحى ،تعقيب انديشه يا نقشه اى

pursuant : متعاقب ،مطابق ،پيرو،دنبال کننده

pursuant to : متعاقب ،در تعقيب ،مطابق ،برحسب ،بنابر

pursue : پيگرد کردن , دنبال کردن , تعقيب کردن , عقب کردن , پيگردي کردن , تعاقب کردن

Pursue : تعقیب کردن

Pursue : تعقیب کردن

pursuit : تعاقب , پيگيري , تعقيب

pursuit navigation : علوم نظامى : ناوبرى و هدايت موشک با امواج الکترونيکى تا هدف

pursuit relay : ورزش : دو امدادى تعقيبى

pursuit rotor : روانشناسى : پيروى سنج چرخان

pursuitmeter : روانشناسى : پيروى سنج

pursuivant : نامه رسان , درالتزام بودن

pursy : )pussy(فربه ،گوشتالو،ثمين ،چاق ،تنگ نفس

purtenance : اندرون ،دل وجگر،دل و روده ،متعلقات ،ضمائم

purulence : چرک داري , زخم چرکي

purulency : ريم الودگى ،حالت چيزى که ريم يا چرک از ان بيرون مى ايد

purulent : چرکدار

purulently : بطور ريم الوديا چرک دار

purvey : سورسات تهيه کردن , تهيه آذوقه , تهيه سورسات

purveyance : )pourveyance(تهيه خواربار،اذوقه رسانى

purveyor : سورساتچي

purview : ميدان ديد , مواد اساسي , قلمرو اجراء , چشم رس

purview of a book : ويعت کتاب ،انچه کتابى فرا ميگيرد

purview of an occupation : حدود کارى

pus : ريم

push : هل دادن , هل , چپاندن , زور دادن , زور زدن , فشار دادن

push & pull switch : الکترونيک : کليد کشويى

push along : راه خود را باعجله تعقيب کردن

push aside : کنار زدن

push back : عقب زدن , پس زدن

push ball : بازى که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست

push bike : دوچرخه پايى ،در برابر دوچرخه موتورى

push botton : خود کار

push button : شستي

push button control : کنترل دکمه اى

push button dialing : شماره گيرى دکمه اى

push down list : کامپيوتر : ليستى که از پايين به بالا نوشته مى شود به نحوى که هر ورودى جديد بالاى ليست قرار مى گيرد

push forward : جلو دادن

push instruction : کامپيوتر : دستورالعمل نشاندن

push pop stack : کامپيوتر : ثباتى که اطلاعات را از شمارنده برنامه گرفته و مکانهاى ادرس دستورالعمل را بر مبناى" انکه اول رفته اخر خارج شود "ذخيره مى کند

push pull : وابسته بدولوله الکترونى که جريان برق در انها در دوجهت متضاد جريان يابد

push shot : ورزش : ضربه فشارى

push the door to : در راپيش کنيد

push to talk : علوم نظامى : کليد مکالمه تلفنى

push up list : کامپيوتر : ليستى از اقلام که در ان هر قلم در اخر ليست وارد مى شود و ساير اقلام همان مکان مربوطه در ليست را حفظ مى کنند

push button tuner : الکترونيک : ميزانساز دگمه اى

push in : ورزش : روش برگردندن گوى به بازى

push pul oscillator : الکترونيک : اوسيلاتور رفت و برگشتى

push pull amplifier : علوم مهندسى : تقويت کننده پوش - پول

push pull circuit : علوم مهندسى : مدار پوش - پول

push pull stage : علوم مهندسى : طبقه پوش - پول

push pull switch : علوم مهندسى : کليد پوش - پول

push up : ورزش : شنا روى زمين

pushaway : ورزش : غلطاندن گوى بولينگ از جلو بدن حرکت پارو با دورشدن تيغه از قايق

pushback hookup wire : الکترونيک : سيم با روکش شل

pushcart : ارابه دستى

pushdown : پايين فشردنى

pushdown list : ليست پايين فشردنى

pushdown store : انباره پايين فشردنى

pusher : زوردهنده

pusher propeller : علوم هوايى : ملخ هل دهنده

pusher tractor : عمران : تراکتور چرخ زنجيرى که اسکريپر را هنگام خاکبردارى به حرکت درمى اورد

pusher type furnace : علوم مهندسى : کوره نوع ضربه اى

pushful : دلدار،بى باک ،دل بدريا زدن ،متهور در اقدام بکارهاى مهم

pushing figure : الکترونيک : انديس تغيير بسامد پايين

pushpin : سنجاق سرگرد مخصوص نصب روى نقشه وغيره ،نوعى بازى بچگانه

pushtoo : پشتو زبان افغانستان

pushtu : پشتو،زبان افغانستان

pushup : بالا فشردنى

pushup list : ليست بالا فشردنى

pushup storage : انباره بالا فشردنى

pushy : سماجتآميز

pusillanimity : کم جراتي , کم دلي

pusillanimous : ترسو،ضعيف ،بزدل ،جبون

pusillanimously : ازروى کم دلى يا بزدلى ،ازروى جبن

pusling : تپنده

puss : زن جوان

pussy : چرک دار،چرکى ،ريم الود،دخترک ،بيدمشک ،شبدرصحرايى ،گربه وار،مثل پيشى

pussy willow : بيد مشک , بيدمشک

pussyfoot : مثل گربه

pustulant : کورک وار , کورک دار

pustular : کورک دار

pustulate : کورک شدن ،تبديل به کورک کردن

pustulation : ايجاد جوش

pustule : چرک دانه ،جوش چرک دار،کورک ،بثورات چرکى پوست

pustulous : کورک دار،کورکى ،بثورى

put : قرار دادن , جايگير ساختن , گذاشتن , گذاردن , هشتن , بر جاي نهادن , بفعاليت پرداختن

put a fear : ترس راکناربگذاريد

put a person on his oath : قانون ـ فقه : کسى را سوگند دادن

put about : (در مورد کشتى )تغيير مسير دادن ،تغيير جهت دادن ،برگشتن ،پريشان شدن

put across : فهماندن ،باحقه بازى موفق شدن ،دوز وکلک چيدن ،خوب انجام دادن

put and call : قانون ـ فقه : بيع خيارى

put aside : کنار گذاشتن

put away : مردود ساختن

put back : عقب بردن ،عقب انداختن

put by : کنار گذاردن

put dots : نقطه گذاري کردن

put down : خوار و خفيف کردن , بزمين گذاشتن , نشاندن , به زمين گذاشتن , حقير کردن , منکوب کردن

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:

نرم افزار و راهنمای step7
شناخت پتانسیل های سرمایه گذاری ایران در بیست سال آینده - ایده های نو - تحلیل فرصتهای آینده
دانلود برنامه سالانه و تقویم اجرایی 96-1395 بر اساس طرح تدبیر
کتاب افزایش فروش توسط بازاریابی ایمیلی تبدیل بازدیدکننده به خریدار
کتاب راه اندازی کسب و کار انلاین
کتاب سئو محتوا بازاریابی محتوا محور
کتاب می خواهم یک کسب و کار اینترنتی راه بیاندازم از کجا شروع کنم
کتاب بانکداری الکترونیک
کتاب علمی جدید در تبلیغات انلاین
پرسش نامه بازاریابی حسی
کتاب چطور یک شرکت سئو را انتخاب کنیم (راهنمای ساده و جامع)
کتاب معجزه ای در افزایش فروش
طرح توجیهی پرورش گل و گیاه در گلخانه (پیتوس و نخل زینتی)
طرح توجیهی پرورش گاو شیری با ظرفیت 50 راس
مجموعه بی نظیرآموزش پایپینگ
کتاب The Fundamentals of Piping Design
کتاب Advanced Piping Design
کتاب Planning Guide to Piping Design
تاثیر پذیرفته شدن شرکت ها در بورس بر ویژگی های کیفی اطلاعات در صورت های مالی