لغات مشابه
push aside : کنار زدن

push back : عقب زدن , پس زدن

push ball : بازى که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست

push bike : دوچرخه پايى ،در برابر دوچرخه موتورى

push botton : خود کار

push button : شستي

push button control : کنترل دکمه اى

push button dialing : شماره گيرى دکمه اى

push down list : کامپيوتر : ليستى که از پايين به بالا نوشته مى شود به نحوى که هر ورودى جديد بالاى ليست قرار مى گيرد

push forward : جلو دادن

push instruction : کامپيوتر : دستورالعمل نشاندن

push pop stack : کامپيوتر : ثباتى که اطلاعات را از شمارنده برنامه گرفته و مکانهاى ادرس دستورالعمل را بر مبناى" انکه اول رفته اخر خارج شود "ذخيره مى کند

push pull : وابسته بدولوله الکترونى که جريان برق در انها در دوجهت متضاد جريان يابد

push shot : ورزش : ضربه فشارى

push the door to : در راپيش کنيد

push to talk : علوم نظامى : کليد مکالمه تلفنى

push up list : کامپيوتر : ليستى از اقلام که در ان هر قلم در اخر ليست وارد مى شود و ساير اقلام همان مکان مربوطه در ليست را حفظ مى کنند

push button tuner : الکترونيک : ميزانساز دگمه اى

push in : ورزش : روش برگردندن گوى به بازى

push pul oscillator : الکترونيک : اوسيلاتور رفت و برگشتى

push pull amplifier : علوم مهندسى : تقويت کننده پوش - پول

push pull circuit : علوم مهندسى : مدار پوش - پول

push pull stage : علوم مهندسى : طبقه پوش - پول

push pull switch : علوم مهندسى : کليد پوش - پول

push up : ورزش : شنا روى زمين

pushaway : ورزش : غلطاندن گوى بولينگ از جلو بدن حرکت پارو با دورشدن تيغه از قايق

pushback hookup wire : الکترونيک : سيم با روکش شل

pushcart : ارابه دستى

pushdown : پايين فشردنى

pushdown list : ليست پايين فشردنى

pushdown store : انباره پايين فشردنى

pusher : زوردهنده

pusher propeller : علوم هوايى : ملخ هل دهنده

pusher tractor : عمران : تراکتور چرخ زنجيرى که اسکريپر را هنگام خاکبردارى به حرکت درمى اورد

pusher type furnace : علوم مهندسى : کوره نوع ضربه اى

pushful : دلدار،بى باک ،دل بدريا زدن ،متهور در اقدام بکارهاى مهم

pushing figure : الکترونيک : انديس تغيير بسامد پايين

pushpin : سنجاق سرگرد مخصوص نصب روى نقشه وغيره ،نوعى بازى بچگانه

pushtoo : پشتو زبان افغانستان

pushtu : پشتو،زبان افغانستان

pushup : بالا فشردنى

pushup list : ليست بالا فشردنى

pushup storage : انباره بالا فشردنى

pushy : سماجتآميز

pusillanimity : کم جراتي , کم دلي

pusillanimous : ترسو،ضعيف ،بزدل ،جبون

pusillanimously : ازروى کم دلى يا بزدلى ،ازروى جبن

pusling : تپنده

puss : زن جوان

pussy : چرک دار،چرکى ،ريم الود،دخترک ،بيدمشک ،شبدرصحرايى ،گربه وار،مثل پيشى

pussy willow : بيد مشک , بيدمشک

pussyfoot : مثل گربه

pustulant : کورک وار , کورک دار

pustular : کورک دار

pustulate : کورک شدن ،تبديل به کورک کردن

pustulation : ايجاد جوش

pustule : چرک دانه ،جوش چرک دار،کورک ،بثورات چرکى پوست

pustulous : کورک دار،کورکى ،بثورى

put : قرار دادن , جايگير ساختن , گذاشتن , گذاردن , هشتن , بر جاي نهادن , بفعاليت پرداختن

put a fear : ترس راکناربگذاريد

put a person on his oath : قانون ـ فقه : کسى را سوگند دادن

put about : (در مورد کشتى )تغيير مسير دادن ،تغيير جهت دادن ،برگشتن ،پريشان شدن

put across : فهماندن ،باحقه بازى موفق شدن ،دوز وکلک چيدن ،خوب انجام دادن

put and call : قانون ـ فقه : بيع خيارى

put aside : کنار گذاشتن

put away : مردود ساختن

put back : عقب بردن ،عقب انداختن

put by : کنار گذاردن

put dots : نقطه گذاري کردن

put down : خوار و خفيف کردن , بزمين گذاشتن , نشاندن , به زمين گذاشتن , حقير کردن , منکوب کردن

put down as : دانستن ،شمردن

put forth : بکار بردن ،منتشر کردن

put forward : جلو گذاردن , در پيش گرفتن

put in a bad mood : خلق تنگ کردن

put in a claim for something : قانون ـ فقه : مدعى مالکيت چيزى شدن

put in charge : مسئول کردن

put in disarray : درهم و برهم کردن

put in force : قانون ـ فقه : به موقع اجرا گذاشتن

put in hand : دست گرفتن ،شروع کردن

put in more : قانون ـ فقه : عمل يا بيع خيارى که در ان خيار فسخ در صورت تنزل ارزش پول پيش بينى شده باشد

put in order : رده کشيدن , مرتب کردن , بنظم در آوردن

put in practice : عملي کردن

put in reverse gear : دنده عقب زدن

put inside : فروگذاري

put into effect : به اجرا نهادن , به اجرا گذاشتن

put into port : وارد بندر شدن

put into words : به عبارت دراوردن

put makeup on : توالت کردن

put off : دور سر گردانيدن , ببعد موکول کردن , سرباز کردن , عقبانداختن , سر دواندن

put on : دربر کردن

put on air : خود را گرفتن

put on display : به معرض تماشا گذاردن

put on rudder : علوم دريايى : سکان گذاشتن

put on weight : گوشت گرفتن

put on your hat : کلاهتان راسربگذاريد

put option : قانون ـ فقه : خيار بايع در مورد بالا بردن قيمت قبل از تسليم مبيع ارزش پول تنزل کند

put out : خاموش کردن

put out fire : اطفاء حريق کردن

put out on lease : قانون ـ فقه : اجاره دادن

put out to interest : قانون ـ فقه : به بهره گذاشتن

put out to nurse : بدايه سپردن ،به پرستار سپردن

put over : از سرباز کردن

put some milk to your tea : اندکى شير بچايى خود بيفزاييد

put straight : مرتب کردن

put the ball on the floor : ورزش : رد کردن توپ از حريف ،به زمين انداختن توپ کريکت بجاى بل گرفتن

put the question : قانون ـ فقه : مذاکرات را کافى دانستن و راى گرفتن

put the wind up some one : کسى را ترساندن

put through : به نتيجه رساندن ،ارتباط پيدا کردن ،واداشتن

put to : در تنگنا قرار دادن ،(در بامداد شکار )بگروه شکارچى پيوستن

put to bed : خواباندن

put to dance : به رقص در آوردن

put to question : زير سئوال بردن

put to shame : منفعل کردن

put to sleep : خواباندن , خواب کردن

put to test : ازمودن ،امتحان کردن

put to the question : قانون ـ فقه : براى گرفتن اعتراف زجر دادن

put to the torture : قانون ـ فقه : شکنجه کردن

put together : برهم نهادن , جمع و جور کردن

put under arm : زير بغل زدن

put under pressure : تحت فشار قرار دادن , زير فشار گذاشتن

put up : علني ساختن , کنار گذاردن

put up for sale : قانون ـ فقه : به معرض فروش گذاشتن

put up to auction : قانون ـ فقه : به مزايده گذاشتن

put upon : طعمه قرار دادن

put and take fishing : ورزش : انداختن ذخيره ماهى به اب براى امادگى ماهيگيرى در فصل

putative : قلمداد شده

puteal : طوقه

putlock : )=putlog(تير وتخته روى تخته بندى ساختمان که معماران پا روى ان ميگذارند،کف چوب بست

putlog : )=putlock(تير وتخته روى تخته بندى ساختمان که معماران پا روى ان ميگذارند،کف چوب بست

putlog or lock : تير افقى ،چوب بست ،زير تخته اى

putrefaction : عفونت

putrefy : چرک نشستن , متعفن شدن

putrefying : عفن

putrescence : )putrescencty(گنديدگى ،فساد،پوسيدگى

putrescencty : )putrescence(گنديدگى ،فساد،پوسيدگى

putrescent : فساد پذير

putrescible : فساد پذير

putrescine : (ش ).ماده سمى در گوشت فاسد

putrid : فاسد،متعفن

putrid fever : تيفئس ،محرقه

putrid flesh : گوشت گنديده يا بو گرفته

putrid smell : گند،بوى تعفن

putrid sore throat : خناق ،ديفترى

putridity : گنديدگى ،تعفن

putridly : بطور گنديده يا فاسد

putridness : پوسيدگى ،گنديدگى ،فساد

putsch : توطئه محرمانه براى بر انداختن حکومت

putschist : توطئه چى

putt : زدن توپ

puttee : مچ پيچ

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:



دانلود ترجمه کتاب read this 1