لغات مشابه
we intend no harm : قصد ازار نداريم

we learnt from london that : از لندن خبر ميرسد

we left a card on him : کارتى در خانه اش گذاشتيم

we left for paris : عازم پاريس شديم

we lost sight of him : (کم کم ) از نظر ما ناپديد شد،او را گم کرديم

we made a night of it : چه شب خوشى گذرانديم ،چه شبى کرديم

we made heavy weather of it : انرا خيلى سخت ديديم( يا يافتيم)

we make it a rule to : قانون ما اينست که... قانونى داريم که.....

we missed our mark : تير ما بسنگ خورد،خطا کرديم

we must see what can be done : به ببينم چه ميتوان کرد،بايد ديد چه ميشود کرد

we must winnow away the refuse : اشغال انرا بايد( با باد دادن ) بگيريم

we need servants : ما نيازمند بنوکر هستيم ،ما نوکرهايى ميخواهيم

we oened at page 10 : صفحه ¹ 1کتاب را باز کرديم

we owe him for his services : مديون( يا مرهون ) خدمات او هستم

we put it at rials 15 : 15ريال( يا نرخ ) روى ان گذاشتيم

we ran out of these goods : اين کالاى ما تمام شد( يا ته کشيد)

we regret the error : از اشتباهى که شده است تاسف داريم

we sang them home : ايشان را با اواز و سرود تا منزلشان همراهى کرديم

we sent the linen to the wash : رختهاى شستنى را برختشويخانه فرستاديم

we shall go : خواهيم رفت

we shall see : تا ببينم ،بعد معلوم ميشود

we squared for our meal : حساب خوراکمان را تصفيه کرديم

we the under signed : قانون ـ فقه : امضا کنندگان زير

we underwrite the company : ما تعهد ميکنيم که کليه موجودى شرکت را درصورتيکه مردم نخرند خريدارى کنيم

we used to play there : ما انجا بازى ميکرديم( يعنى برحسب عادت....... )

we watched for his arrival : منتظر ورود او شديم يا بوديم

we went for a good round : گشت خوبى زده برگشتيم به خانه

we were : ايشان بودند،ما بوديم

we were not ourselves : از خود بيخود شده بوديم ،بيهوش بوديم

we were ordered to stay : دستور دادند بمانيم

we were perished with cold : از سرما مرديم

we were preceded by the guides : راهنماها جلو ما ميرفتند

weak : نحيف , ضعيف , ضعيفالحال , ضعفاء , شل , ناتوان , سخيف , سست نهاد , سست , کم زور , کم بنيه , کم سو , معلول , بي رويه , بي رمق , کم دوام , بي قوت , بي نيرو , معتل , بي حال , کم رونق , واهي , بي بنيه , کم رو , بي تصميم , بي توان , بي زور

weak bone : رمه

weak constitution : بنيه ضعيف ،ضعف بنيه ،مزاج ضعيف

weak economy : بازرگانى : اقتصاد ضعيف

weak eyed : داراى چشم کم سو

weak hearted : سبک مغز

weak intellect : سبک مغزى ،خبطى ،کم عقلى

weak kneed : سست عنصر , سست زانو

weak knees : زانوى سست ،بى ثباتى ،بى عزمى

weak letters : حروف عله

weak minded : ضعيفالعقل , سبک مغز , سست عنصر , ضعيف الاراده

weak mixture : علوم هوايى : مخلوط ضعيف

weak point : نقطه ضعيف

weak reception : پذيرفتگي ضعيف

weak tradition : قانون ـ فقه : حديث ضعيف

weak minded : سست راي , بي اراده

weakbodied : ضعيفالجثه

weaken : سست کردن , سست شدن , ناتوان کردن , تضعيف رشد کردن , تضعيف کردن , نحيف کردن , کم نيرو شدن , متزلزل ساختن

weakener : تضعيف کننده

weakening : مظعف , مضعف , تضعيف

weakest maintained : علوم هوايى : ضعيف ترين مخلوط سوخت که تحت شرايط معين ميتواند توان را بيشينه نگهدارد

weakhearted : ضعيف النفس , کم جرات

weakish : چيز ابکى ،چيز رقيق و نرم ،سست و ضعيف

weakling : کم بنيه , سست عنصر

weakly : عليل المزاج , کم بنيه , بي بينه , باسستي , باشلي

weakness : فرتوتي , بي قوتي , فتور , بي حالي , رخاوت , ناتواني , وهن , ضعف , سستي , ضعيفي , عيب , نحيفي , بي بنيگي , شلي

weal : خير،سعادت ،اسايش ،ثروت ،دارايى

weal and woe : خوشبختى و بدبختى

wealŠwale2 : شلاق زدن ،متحرى گذاشتن

weald : جنگل ،دشت

wealth : توان گري , مکنت , دارندگي , ثروت , مالداري , تمول , دولتمندي , مال , جيفه , مالالتجاره , توانگري

wealth creation : بازرگانى : ايجاد ثروت

wealth distribution : بازرگانى : توزيع ثروت

wealth is nothing to : ثروث پيش..... هيچ است

wealth of nations : بازرگانى : ثروت ملل

wealth saving relationship : بازرگانى : رابطه ثروت و پس انداز

wealth tax : بازرگانى : ماليات بر ثروت

wealth lover : مال اندوز

wealth loving : مال اندوز

wealthily : دولتمندانه

wealthiness : دولتمندى

wealthy : مستغني , پولدار , ثروتمند , برخوردار , دولتمند , سرمايه دار , دارا , چيزدار , دم کلفت , توان گر , توانگر , بالانشين , مالدار , صاحب مال , متنعم

wealthy people : اغنياء

wean : از پستان گرفتن

weaner : کسيکه بچه را از شير ميگيرد

weaning : روانشناسى : از شير گرفتن

weanting : بدون ،بى ،منهاى

weapon : جنگ افزار , اسلحه , حربه , سلاح

weapon alpha : علوم نظامى : نوعى خرج انفجارى عمقى موشکى

weapon debries : علوم نظامى : بقاياى ترکش اتمى

weapon delivery : علوم نظامى : پرتاب جنگ افزار يا وسيله پرتاب جنگ افزار

weapon inspector : بازرس تسليحاتي

weapon platoon : علوم نظامى : دسته ادوات

weapon selector : علوم نظامى : مقياس يا جدول تعيين خسارات اتمى يا ميزان دوز دريافتى هدفها

weaponless : بي سلاح

weaponry : اسلحه سازي , تهيه سلاح

weapons manufacturing : اسلحه سازي

wear : بتن کردن , ساييدگي , ملبس شدن , فرسودهشدن , دربر کردن , پوشاندن , به تن داشتن , برتن کردن , فرسودگي , خوردن , ساييدن , پوشيدن , در بر کردن

wear a veil : نقاب زدن

wear away : ساييدن

wear chaddor : چادر سر کردن , چادر زدن

wear down : از پادر آوردن

wear gloves : دستکش دست کردن

wear mask : ماسک زدن , ماسک پوشيدن

wear off : تدريجا تحليل رفتن

wear on : تحريک کردن ،عصبانى کردن

wear out : فرسوده کردن , کاملا خسته کردن , مستعمل کردن , وا ماندن , مندرس کردن , مندرس شدن , پوساندن , فرسودن

wear stripes : زنداني بودن

wear tables : علوم نظامى : جداول سايش جنگ افزارها

wear tie : کراوات زدن

wear veil : حجاب پوشيدن , حجاب سر کردن

wear resistant : علوم مهندسى : مقاوم در بربر سائيدگى

wearable : پوشيدني

wearer : پوشنده لباس

wearied : ملول

weariful : کسل کننده

weariless : خستگى نا پذير

wearily : از روى خستگى

weariness : خستگي , ملولي , بيزاري , فروماندگي

wearing : دربر

wearing course : معمارى : لايه رويى

wearing surface : علوم مهندسى : سطح سائيدگى

wearisomely : بطور خسته کننده

weary : خسته ،مانده ،بيزار کردن ،کسل شدن

Weary : خسته

weary : فرومانده , خسته

weasand : )weazand(گلو،حلق ،قصبه الريه ،ناى

weasand weazand : گلو،حلق ،قصبه الريه ،ناى

Weasel : راسو

weat : نجوم : وست

weather : آب وهوا , آب و هوا

weather beaten : در اثر اب و هوا فاسد يا زمخت شده ،افتاب زده

weather board : تخته گذارى کردن ،تخته بندى کردن ،تخته سرازيرى که دم دراطاق مى گذارند

weather bound : ممنوع ازحرکت بواسطه بدى هوا،منتظرهواى خوب

weather bureau : اداره هواشناسي

weather cock : بادنما

weather code : علوم نظامى : پيام رمز هواشناسى يا هواسنجى

weather forecast : پيش بيني وضع هوا

weather glass : هواسنج ،ميزان الهوا

weather intelligence : علوم نظامى : اطلاعات هواشناسى

weather map : نقشه هواشناسي

weather moulding : سنگى که اب باران را ردميکند،ابريز

weather permitting : اگر هوا بگذارد

weather proof : محفوظ از اثرهوا،هوا نخور

weather side : علوم دريايى : سمت بادگير

weather stained : هوا خورده ورنگ پريده

weather vane : آلت بادنما

weather wise : هوا شناس

weather worn : تحت تاثير هوا در امده

weathercock : الت بادنما،ادم دمدمى مزاج

weathered rocks : خاره هايى که در تحت تاثيرهوا خردشده اند يا رنگ انها رفته است

weathering : طوفان هوا

weathering resistance of concrete : عمران : مقاومت بتن در برابر پارامترهاى جوى

weatherly : (د.ن ).حرکت در مسير باد،داراى باد مساعد

weatherman : هواشناس

weatherproof : عايق هوا

weathertight : عايق هوا

weatherworn : فرسوده در اثر باد و باران و هوا،کهنه

آخرین لغات شما
:

:

:

:

:

بررسی پیدایش منظومه شمسی
تبلیغات در صنعت گردشگری
تجزیه تحلیل اسفراین
تعیین مرز لهستان
تقسیمات اقلیمی ایران
تقسیم خراسان و نظام سلسله مراتب جدید شهری در منطقه
جاذبه های توریستی جزیره كیش
جایگاه ایران در اقتصاد جهانی گردشگری
جزئیاتی پیرامون شهرهای ایران
جزیره هرمز
جغرافیای شهری آمریكا
جغرافیای مهاجرت
جغرافیای شهری
جمعیت چین
دانلود تحقیق جنگل
جنگل های مانگرو
بررسی جهان
بررسی جهت یابی
بررسی چناران